› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 665

صورت راحت نفور از مردمان عالم‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه مستدشواری دشوارتر

صورت راحت نفور از مردمان عالم‌ست

جلوه ننماید بهشت آنجا که جنس آدم‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندصورت راحت ← چهرهٔ آسایشنفور ← گریزان و بیزار

در نظر آهنگ حسرت در نفس شور ظلب

ساز بزم زندگانی را همین زیر و بمست

آهنگ حسرت ← نوایِ حسرتزیر و بمست ← زیر و بمِ موسیقی استشور ظلب ← شورِ طلب

هر دو عالم در غبار وهم توفان می‌کند

از گهر تا موج، هرجا واشکافی بی‌نمست

بی‌نمست ← بی‌نم و خشک استتوفان می‌کند ← طوفان برمی‌انگیزدغبار وهم ← غبارِ خیالواشکافی ← اگر بشکافی

سایهٔ خود درس وحشت داده مجنون تو را

چشم اهو را سواد خویش سرمشق رمست

درس وحشت ← درسِ ترسسرمشق رمست ← سرمشقِ رمیدن استسواد خویش ← سیاهی و نقشِ خودچشم اهو ← چشمِ آهو

گر حیا گیرد هوس آیینه‌دار آبرو است

چون هوا از هرزه گردی منفعل شد، شبنم‌ست

آیینه‌دار آبرو ← نگهبان و نمایانگرِ آبرومنفعل ← شرمسار و اثرپذیرهرزه گردی ← هرزه‌گردی

گرچه پیرم فارغ از انداز شوخی نیستم

قامت خم گشته‌ام هم چشم ابروی خمست

ابروی خم ← ابروی خمیده چون کمانانداز شوخی ← شیوه و اندازهٔ شوخیقامت خم ← قدِ خمیده

پادشاهی در طلسم سیر چشمی بسته‌اند

کاسهٔ چشم گدا گر پر شود جام جمست

جام جمست ← جامِ جمشید استطلسم سیر چشمی ← طلسمِ قناعتِ چشمکاسهٔ چشم ← کاسهٔ چشم

با فروغ جعواه‌ات نظارگی را تاب‌کو

رنگ گل چون آتش افروزد سپندش شبنم‌ست

تاب‌کو ← تاب کجاستجعواه‌ات ← جلوهٔ توسپندش ← اسپندش؛ دفع‌کنندهنظارگی ← نظاره‌گر

در بنای حیرت از حسن تو می‌بینم خلل

خانهٔ آیینه هم برپا به دیوار نمست

بنای حیرت ← ساختمانِ حیرتخلل ← شکاف و نقصدیوار نمست ← دیوارِ نمناک است

تا نفس باقی‌ست، ظالم نیست، بی‌فکر فساد

گوشه گیر فتنه می‌باشد کمان را تا دمست

تا دمست ← تا در دست استگوشه گیر فتنه ← فتنهٔ گوشه‌گیر

شعله هرجا می‌شود سرگرم تعمیر غرور

داغ می‌خندد که همواری بنایی محکم‌ست

بنایی ← ساختمان و بنیانتعمیر غرور ← بازسازی خودبینی و تکبرداغ ← نشان سوختگی و سوز عشقهمواری ← یکدستی و صافی سطح

نامدا‌ریها گرفتاری‌ست در دام بلا

بیدل انگشت شهان را طوق گردن خاتم‌ست

طوق گردن ← قلاده و حلقهٔ اسارت گردننامدا‌ریها ← شهرت‌ها و آوازه‌جویی‌ها
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗