› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 502

دل از غبارِ نفس زخمِ خفته در نمک است

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه کاستردیف استدشواری میانه

دل از غبارِ نفس زخمِ خفته در نمک است

ز موجِ پیرهن این محیط پر خسک است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندزخمِ خفته در نمک ← زخم در نمک؛ درد مداومغبارِ نفس ← گرد نفس امارهمحیط پر خسک ← دریای پر از خسک

بهارِ رنگِ جهان جلوهٔ خزان دارد

بقم درین چمن حادثاتِ اسپرک است

اسپرک ← گیاه رنگ زردبقم ← چوب رنگین قرمزبهارِ رنگ ← طراوت رنگین دنیا

ز اهلِ صومعه اکراه نیست مستان را

که ترش‌روییِ زاهد به بزمِ می نمک است

اهلِ صومعه ← اهل خانقاهاکراه ← بیزاریترش‌روییِ زاهد ← اخم زاهد

ز عرضِ شیشه تهی نیست نسخهٔ تحقیق

تو آنچه کرده‌ای از خویش انتخاب شک است

انتخاب شک ← گزینش تردیدعرضِ شیشه ← عرضهٔ شیشه؛ ظاهر شکنندهنسخهٔ تحقیق ← نسخهٔ حقیقت‌جویی

به عالمِ بشری غیرِ خودنمایی نیست

کسی که بگذرد از وهمِ خویشتن ملک است

عالمِ بشری ← جهان انسانیوهمِ خویشتن ← خیال خودپرستی

قدِ خمیده کند تن‌پرست را هموار

مدارِ راست روی‌های فیل بر کجک است

تن‌پرست ← تن‌پرور و جسم‌پرستراست روی‌های ← رفتن‌های راستهموار ← رام و رام‌شدهکجک ← قلاب هدایت فیل

فزوده‌ایم به وحدت ز شوخ چشمی‌ها

دمی که محو شد این صفر هر چه هست یک است

شوخ چشمی‌ها ← گستاخی‌ها و نازنینی‌هاصفر ← هیچ و پوچمحو ← نابود و فانیوحدت ← یگانگی

نظر به گردِ رهِ انتظار دوخته‌ایم

به چشم دام سیاهی صید مردمک است

دام سیاهی ← دام سیاه مردمکمردمک ← مردمک چشمگردِ رهِ انتظار ← گرد راه انتظار

خطی به صفحهٔ دل بی‌خراشِ شوقِ تو نیست

ز روی بحر به جز موج هر چه هست حک است

بحر ← دریاحک ← حکاکی‌شده و نقش

می‌ام به ساغرِ دل نقلِ یاس می‌گردد

چو زخم قطرهٔ آبی که می‌خورم گزک است

ساغرِ دل ← جام دلنقلِ یاس ← شیرینی ناامیدیگزک ← بهانه و دستاویز رنج

دویی کجاست، ز نیرنگِ احولی بگذر

که یک نگاه میانِ دو چشم مشترک است

احولی ← دوبینی و لوچیدویی ← دوگانگینیرنگِ احولی ← فریب دوبینی

به اوجِ آگهی‌ات نردبان نمی‌باید

نگاه تا مژه برداشته‌ست بر فلک است

اوجِ آگهی‌ات ← اوج آگاهی تومژه برداشته‌ست ← پلک گشوده استنردبان ← وسیلهٔ صعود

اگر ز سوختگانی سوادِ فقر گزین

که شام چهرهٔ زرینِ شمع را محک است

سوادِ فقر ← سیاهی و رسم فقرسوختگانی ← سوختگان عشقمحک ← معیار سنجش

دگر مپرس ز سامانِ بزمِ ما بیدل

ز شور اشک خود اینجا کباب را نمک است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗