› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1884

بحث و جدل به افت جان می‌کند طرف

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انمیکندطرفردیف می کند طرفدشواری نسبتاً آسان

بحث و جدل به افت جان می‌کند طرف

سرها به تیغ فتنه زبان می‌کند طرف

طعن خسان مقابل صدق مقال توست

اظهار راستی به سنان می‌کند طرف

از گفت و گو به خاک مزن گوهر وقار

این موج بحر را به کران می‌کند طرف

تا کی ز چارسوی تعلق خرد کسی

جنسی که آتشش به دکان می‌کند طرف

تشویش خوب و زشت ز آثار آگهی‌ست

آیینه را صفا به جهان می‌کند طرف

بد نیست با معاملهٔ جاه ساختن

اما دماغ را به خران می‌کند طرف

پیدا اگر نباشی از آفات رسته‌ای

با ناوک غرور نشان می‌کند طرف

تا آتشی به دل نزند عشق چون سپند

آداب را به ناله چسان می‌کند طرف

همدرس خلق باش، تغافل کمال نیست

ای بی خبر کری به فغان می‌کند طرف

آسان مدان تردد روزی که چون هلال

با نُه سپهر یک لب نان می‌کند طرف

بیدل غرور لاف دلیل سبکسری‌ست

خودسنجی‌ات به سنگ‌کران می‌کند طرف

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
تغافل
خود را به بی‌خبری زدن؛ نازِ معشوق در نادیده‌گرفتنِ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗