› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1803

من و پرفشانی حسرتی که گم است مقصد بسملش

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه لشدشواری دشوارتر

من و پرفشانی حسرتی که گم است مقصد بسملش

ز صدای خون برسی مگر به زبان خنجر قاتلش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندزبان خنجر قاتلش ← سخنِ خنجر قاتلمقصد بسملش ← هدفِ نیم‌کشته‌اش

ستم است ذوق گذشتنت ز غبار کوچهٔ عاجزی

اثری اگر نکشد به خون ز شکست آبله کن گلش

ذوق گذشتنت ← شوق عبور توشکست آبله ← ترکیدن تاولکن گلش ← گل کن از آنکوچهٔ عاجزی ← کوچهٔ ناتوانی

به هزار یاس ستم کشی زده‌ایم بر در عافیت

چو سفینه‌ای که شکستگی فکند به دامن ساحلش

ستم کشی ← تحمل ستمسفینه‌ای ← کشتیعافیت ← آسودگییاس ← ناامیدی

خوشت آنکه خط به فنون کشی سر عقل غره به خون کشی

که مباد ننگ جنون کشی ز توهم حق و باطلش

توهم حق و باطلش ← پندار حق و باطلجنون کشی ← دیوانگی‌کشی؛ تحمل جنونخط به فنون کشی ← خط بر دانش‌ها بکشی؛ رها کنیغره به خون کشی ← مغرور به خون کنی

به شهید تیغ وفا کرا رسد از هوس دم همسری

که گسیخت منطقهٔ فلک ز شکوه زخم حمایلش

حمایلش ← بند حمایل شمشیرشکوه زخم ← هیبت زخممنطقهٔ فلک ← کمربند آسمانهمسری ← همطرازی و برابری

دل ذره و تب جستجو سر مهر و گرمی آرزو

چه هوس که تحفه نمی‌کشد به نگاه آینه مایلش

آینه مایلش ← آینهٔ متمایل به اوتب جستجو ← تبِ جستندل ذره ← دل ناچیز ذره‌وارسر مهر ← سرِ مهر و گرمی

به خیال آینهٔ دل از دو جهان ستمکش خجلتم

به چه جلوه‌ها شبخون برم که نفس‌کشم به مقابلش

خیال آینهٔ دل ← پندار آیینهٔ دلستمکش ← ستم‌کشیدهشبخون برم ← شبیخون زنممقابلش ← رویاروی او

به هوای مطلب بی‌نشان چو سحر چه واکشم از نفس

که ز چاک پیرهن حیا عرقیست‌در دم سایلش

دم سایلش ← دم گدایی‌اشمطلب بی‌نشان ← خواستهٔ بی‌نشانواکشم از نفس ← از دم برآرمچاک پیرهن حیا ← چاک پیراهن شرم

نه سری که ساز جنون‌کنم نه دلی که نالم و خون کنم

من بینوا چه فسون کنم که رود فرامشی از دلش

ساز جنون‌کنم ← ساز دیوانگی بنوازمفرامشی ← فراموشیفسون کنم ← افسون و جادو کنم

کسی از حقیقت بی‌اثر به چه آگهی دهدت خبر

به خطی که وا نرسد نظر بطلب ز نامهٔ بیدلش

حقیقت بی‌اثر ← حقیقت بی‌نشانخطی که وا نرسد نظر ← خطی که چشم بدان نرسدنامهٔ بیدلش ← نامه و شعر بیدل
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗