دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 714
حضورکلبهٔ فقر از تکلف ات بریست
حضورکلبهٔ فقر از تکلف ات بریست
چراغ ما ز سر شام تا سحر سحریست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبریست ← پیراسته و دور استتکلف ← تصنع و خودآراییسحریست ← افسونگر و سحرآمیز است
سر امید اقامت در این بساط کراست
چو شمع مرکز رنگیم و رنگها سفریست
بساط ← پهنه و عرصهرنگها سفریست ← رنگها گذرا و رواناند
صدای تست کزینکوه باز میگردد
به ناله رنج مکش در مزاج سنگ کریست
مزاج سنگ ← طبیعت سخت سنگکریست ← ناشنوایی استکزینکوه ← که از این کوه
زمان فتنهٔ آفاق انتظاری نیست
بهوش باش که هر ماه دورها قمریست
دورها قمریست ← گردشها ماهانه و ناپایدار استفتنهٔ آفاق ← آشوب جهان
به عجز خلق مشو غافل از شکوه ظهور
شکست شیشهٔ امکانکلاه نازپریست
شکوه ظهور ← شوکت و جلوهٔ آشکار شدن
تبسم که در این باغ بینقابی کرد
که رنگ صبحی اگر گرد میکند شکریست
بینقابی ← آشکار شدن بیپردهشکریست ← شکرگون و شیرین است
گرفتم آینهات نیست محرم اشیا
به خوابش نیز نکردی نظر چه بیبصریست
بیبصریست ← نابینایی و بیبصیرتی استمحرم اشیا ← همراز و آشنای چیزها
به هر نفس دلی ایجاد میکنی نگهی
که زندگی چقدر کارگاه شیشهگریست
ایجاد میکنی ← پدید میآوری
به لنگی نفست اعتماد جهد خطاست
بجا نشین و قدم زن که مرکبت کمریست
جهد ← کوششمرکبت کمریست ← مرکبت کمربسته و ناپایدار است
درین بساط که نرد خیال میبازیم
به مرگ دادن جان هم دلیل مفت بریست
نرد خیال ← نردبازی با خیال
ز ننگ دعویگردنکشی حذر بیدل
که داغ شمع ته پاگل دماغ سریست
دعویگردنکشی ← ادعای سرکشی و تکبرپاگل ← گل و خاک پای
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزلهای مرتبط