› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 562

خاک نمیم، ما را، کی فکر عجز و جاه است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اهاستردیف استدشواری دشوار

خاک نمیم، ما را، کی فکر عجز و جاه است

گرد شکستهٔ ما بر فرق ما کلاه است

عشق غیورا‌ز ما چیزی نخواست جز عجز

ساز گدایی اینجا منظور پادشاه است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندساز گدایی ← شیوه و ابزارِ گداییعشق غیورا‌ز ← عشقِ غیرت‌مند ازمنظور پادشاه ← مقصودِ شاهانه

خیر و شری که دارند بر فضل واگذارید

هر چند امید عفو است در کیش ما گناه است

فضل ← بخشش و رحمتِ الهیکیش ← آیین و مذهب

با عشق غیر تسلیم دیگر چه سر کند کس

در آفتاب محشر بی‌سایگی پناه است

آفتاب محشر ← آفتابِ روزِ رستاخیزبی‌سایگی ← بی‌سایه‌ماندن؛ بی‌پناهیِ ظاهریتسلیم ← سپردنِ خود؛ فرمانبرداری

دل گر نشان نمی‌داد هستی چه داشت در بار

تمثال بی‌اثر را آیینه دستگاه است

آیینه دستگاه ← دستگاهِ آینه‌نمایی؛ وسیلهٔ نمایشتمثال بی‌اثر ← تصویرِ بی‌جان و بی‌تأثیردر بار ← در بارِ هستی؛ در وجود

ای شمع چند خواهی مغرور ناز بودن

این‌گردن بلندت سر درکنار چاه است

این‌گردن بلندت ← این گردن‌فرازی و غرورتدرکنار چاه ← کنارِ چاه؛ در آستانهٔ سقوطمغرور ناز ← سرمستِ ناز و خودبینی

جهد ضعیف ما را تسلیم می‌شناسد

هر چند پا نداریم چون سبحه سر به راه است

جهد ضعیف ← کوششِ ناتوانسبحه ← تسبیح؛ دانه‌های ذکرسر به راه ← رام و در مسیر

خاک مرا مخواهید پامال ناامیدی

با هر سیاهکاری در سرمه‌ام نگاه است

شستن مگربخواند مضمون سرنوشتم

نامی که من ندارم در نامهٔ سیاه است

مضمون سرنوشتم ← محتوا و حکمِ تقدیرمنامهٔ سیاه ← نامهٔ بدبختی و جرم

شادم که فطرتم نیست تریاکی تعین

وهمی که می‌فروشم بنگ است وگاهگاه است

بنگ ← مادهٔ مخدر؛ نشئهٔ پستتریاکی تعین ← معتادِ تعیّن و قیودِ ظاهریوهمی ← خیالِ واهی

بیدل دلیل عجز است شبنم طرازی صبح

از سعی بی‌پر و بال اشکم گداز آه است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗