› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 353

ای منت عرق زجبینت بر آفتاب

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رافتابردیف افتابدشواری نسبتاً آسان

ای منت عرق زجبینت بر آفتاب

ساغر زند مگر به چنین‌کوثر آفتاب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندزجبینت ← از پیشانی‌اتساغر زند ← جام بنوشدمنت عرق ← از عرقِ جبینت ممنون

بر صفحه‌ای که وصف جمالت رقم زنند

از رشتهٔ شعاع‌کشد مسطر آفتاب

رقم زنند ← بنویسندمسطر ← خط‌کشِ سطرکشی کاغذ

هیهات بی‌رخت شب ما تیره روز ماند

خون شد دل و نتافت بر این‌کشور آفتاب

بی‌رخت ← بی‌چهرهٔ توتیره روز ← تیره‌بختنتافت ← نتابیدهیهات ← دریغا

دریای بیقراری ما را کنار نیست

هرگز به هیچ جا نکند لنگر آفتاب

مقصد ز بس‌گم است درین تیرگی سواد

شبگیر می‌کند ته خاک اکثر آفتاب

ته خاک ← زیر خاکتیرگی سواد ← تاریکیِ شهر و سیاهیشبگیر ← سحرخیز؛ حرکتِ شبانهمقصد ← هدف

از وضع این بساط جنون انجمن مپرس

تهمت‌کش است صبح و گریبان در آفتاب

دست هوس به دامن مطلب چسان رسد

غواص طاقت بشر وگوهر آفتاب

بگذر ز محرمی که درین عبرت نجمن

چون حلقه داغ گشت برون در آفتاب

برون در ← بیرونِ درحلقه داغ ← داغِ حلقه‌ایعبرت نجمن ← انجمنِ عبرتمحرمی ← نزدیکی و محرمیت

زنهار گوشه گیر ز هنگامهٔ فساد

پریکّه می‌زند به صف محشر آفتاب

زنهار ← هشدار؛ مباداصف محشر ← صفِ قیامتهنگامهٔ فساد ← غوغایِ تباهیپریکّه ← جرقه و شکاف‌افکنیگوشه گیر ← کناره‌گیر باش

جز باده نیست چارهٔ دمسردی زمان

سرمازده چرا ننشیند در آفتاب

باده ← می؛ علاجِ سردیدمسردی ← سردمزاجی و بی‌مهریسرمازده ← یخ‌زده و رنجور از سرما

یاران درین زمانه نمانده‌ست بوی مهر

پیدا کنید بر فلک دیگر آفتاب

بوی مهر ← نشانه و رایحهٔ محبتدیگر آفتاب ← آفتابی جز اینفلک ← آسمان

از راستی خلاف طبیعت قیامت است

توفان دمد چو بگذرد از محور آفتاب

خلاف طبیعت ← برخلافِ سرشتراستی ← راست‌روی و انحراف‌نداشتنقیامت ← آشوبِ رستاخیزگونهمحور ← مدار و قطب

اهل‌کمال خفت نقصان نمی‌کشند

مشکل که همچو ماه شود لاغر آفتاب

آفتاب ← خورشید؛ کاستی‌ناپذیراهل‌کمال ← کاملانخفت نقصان ← خواریِ کاستیلاغر ← نحیف و باریک

وضع نیاز ما چمنستان ناز اوست

غافل مشو ز سایهٔ‌گل بر سر آفتاب

دور شراب خانهٔ تحقیق دیگر است

خود را کشد دمی که کشد ساغر آفتاب

بیدل به کنه عشق کسی کم رسیده است

از دور بسته‌اند سیاهی بر آفتاب

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗