› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2700

دلدار قدح بر کف، ما مرده ز مخموری

وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه وریدشواری نسبتاً آسان

دلدار قدح بر کف، ما مرده ز مخموری

آه از ستم غفلت، فریاد ز مهجوری

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندستم غفلت ← ستم بی‌خبریقدح بر کف ← جام شراب در دستمخموری ← خمار و سنگینی مستیمهجوری ← دوری و جدایی از یار

سرمایهٔ آگاهی گر آینه‌داری‌هاست

در ما و تو چیزی نیست نزدیکتر از دوری

آینه‌داری‌هاست ← جلوه‌گری‌های آینه‌وارسرمایهٔ آگاهی ← مایهٔ معرفت و بیدارینزدیکتر از دوری ← دورترین نزدیکی؛ تناقض دوری

از نسخهٔ ما و من تحقیق چه خواند کس

تا نام و نفس باقی‌ست آیینه و بی‌نوری

بی‌نوری ← تاریکی و بی‌بصیرتیتحقیق ← جستجوی حقیقتنام و نفس ← شهرت و خودینسخهٔ ما و من ← دفتر خودبینی و انانیت

زبن یک دو نفس هستی صد سنگ به دل بستم

ویرانه قیامت چید بر خوابش ز معموری

تا چند ببالد کس چون آبله خون در دل

از پوست برون آورد ما را غم مستوری

رفع مرض غفلت از خلق چه امکانست

خورشید هم اینجا نیست بی‌علت شب‌کوری

خلق ← مردم؛ آفریدگانمرض غفلت ← بیماری بی‌خبری

بیقدری نعمت چیست آسانی تحصیلش

گر حرص عسل خواهد پیش آی به زنبوری

آسانی تحصیلش ← راحت به دست آمدنشبیقدری نعمت ← کم‌ارزشی بخششحرص عسل ← آزمندی به شیرینیزنبوری ← نیش و رنج زنبور

در مشرب‌کمظرفان بیمغزی فطرت بود

پر کرد صدا آخر پیمانهٔ منصوری

بیمغزی فطرت ← تهی‌بودن سرشتمشرب‌کمظرفان ← ذوق کم‌حوصله‌هاپیمانهٔ منصوری ← جام منصور حلاج؛ ادعای حق

هرکارکه پیش آید انگار که من کردم

زین بیش مجو طاقت در عالم معذوری

انگار که من کردم ← خود را مسئول بدانعالم معذوری ← دنیای بهانه‌جویی

در دانه‌کشی مردیم چون مور ز حرص آخر

در خاک سیه بردیم هنگامهٔ مزدوری

خاک سیه ← قبر و مرگدانه‌کشی ← جمع‌آوری دانه از حرصمور ← مورچههنگامهٔ مزدوری ← غوغای خدمت و رنج

ملکی‌ست شکست دل از ساز وفا مگسل

مو چین دگر دارد در کاسهٔ فغفوری

ساز وفا ← پیوند وفاداریشکست دل ← دل‌شکستگی عاشقانهملکی‌ست ← پادشاهی و ملک استمو چین ← ترک و شکاف موییکاسهٔ فغفوری ← کاسهٔ چینی نفیس

هم‌نسبتی بیدل ما را به جنون انداخت

ما غفلت و او فطرت، ما ظلمتی او نوری

جنون ← شوریدگی عشقظلمتی ← تاریکی وجودیفطرت ← سرشت پاک حقیقیهم‌نسبتی ← پیوند و خویشاوندی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗