› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2700

دلدار قدح برکف، ما مرده ز مخموری

وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه وریدشواری نسبتاً آسان

دلدار قدح برکف، ما مرده ز مخموری

آه از ستم غفلت، فریاد ز مهجوری

سرمایهٔ آگاهی گر آینه‌داریهاست

در ما و تو چیزی نیست نزدیکتر از دوری

از نسخهٔ ما و من تحقیق چه خواند کس

تا نام و نفس باقیست آیینه و بی‌نوری

زبن یک دو نفس هستی صد سنگ به دل بستم

ویرانه قیامت چید بر خوابش ز معموری

تا چند ببالد کس چون آبله خون در دل

از پوست برون آورد ما را غم مستوری

رفع مرض غفلت از خلق چه امکانست

خورشید هم اینجا نیست بی‌علت شب‌کوری

بیقدری نعمت چیست آسانی تحصیلش

گر حرص عسل خواهد پیش آی به زنبوری

در مشرب‌کمظرفان بیمغزی فطرت بود

پرکرد صدا آخر پیمانهٔ منصوری

هرکارکه پیش آید انگارکه من کردم

زین بیش مجو طاقت در عالم معذوری

در دانه‌کشی مردیم چون مور ز حرص آخر

در خاک سیه بردیم هنگامهٔ مزدوری

ملکی‌ست شکست دل از ساز وفا مگسل

مو چین دگر دارد در کاسهٔ فغفوری

همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت

ما غفلت و او فطرت، ما ظلمتی او نوری

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗