› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1052

گر آن خروش جهان یکتا سری به این انجمن برآرد

وزن مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه نبراردردیف برارددشواری نسبتاً آسان

گر آن خروش جهان یکتا سری به این انجمن برآرد

جنونی انشا کند تحیر که عالمی را ز من برآرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتحیر ← حیرت؛ سرگشتگیجنونی انشا ← دیوانگی بنویسد؛ جنون بیافریندخروش جهان ← غوغای هستی؛ فریاد جهانیکتا سری ← سری یگانه؛ توجه واحد

خیال هر چند پر فشاند ز عالم دل برون نراند

چه ممکن است این که سعی وحشت به غربتم از وطن برآرد

سعی وحشت ← کوشش ترس؛ تلاش گریزغربتم ← دوری‌ام؛ آوارگی‌اموطن ← وطن دل؛ موطن اصلیپر فشاند ← بال بزند؛ پرواز کند

نرست تخمی در این گلستان که نوبهاری نکرد سامان

هوای رنگ گلت ز خاکم اگر برآرد چمن برآرد

سامان ← نظم و ترتیب؛ بساطنوبهاری ← بهار نو؛ نو بهارهوای رنگ ← اشتیاق رنگ؛ خواهش جلوه

ندارد از طبع ما فسردن به غیر پرواز پیش بردن

که رنگ عاشق چو پیکر صبح پری به قدر شکن برآرد

رنگ عاشق ← حالت و جلوهٔ عاشقشکن ← چین و شکن؛ تاخوردگیفسردن ← افسردن؛ پژمردنپیکر صبح ← اندام صبح؛ شکل سپیده

ز پهلوی جذبهٔ محبت قوی‌ست امید ناتوانان

سزد که چون اشک دلو ما هم ز چاه غم بی‌رسن برآرد

بی‌رسن ← بی‌طناب؛ بدون رسندلو ← سطل چاه

دل ستم دیده عمر‌ها شد ندارد از سوختن رهایی

به لغزش اشک‌کاش خود را چو شمع از این انجمن برآرد

انجمن ← جمع؛ محفلستم دیده ← ستم‌کشیده؛ رنج‌دیده

ز خاکسار وفا نبالد غبار هنگامهٔ تعین

دلیل صبح قیامت است این که مرد سر از کفن برآرد

تعین ← تشخص؛ محدودیت وجودیخاکسار وفا ← خاکسار وفادار؛ فروتن وفاصبح قیامت ← سپیدهٔ رستاخیز

به این سر و برگ مغتنم گیر ترک اندیشهٔ فضولی

مباد چون بخیه خودنمایی سرت ز دلق کهن برآرد

بخیه ← بخیه؛ دوخت نمایاندلق کهن ← خرقهٔ کهنه؛ جامهٔ فقیرسر و برگ ← توشه و سامانفضولی ← دخالت بیهوده؛ فضول‌گریمغتنم ← غنیمت؛ ارزشمند

تجرد اضطرار رنگی ندارد از اعتبار همّت

چه حیرت است اینکه حیز خود را ز جرگهٔ مرد و زن برآرد

اضطرار ← ناچاری؛ اجبارتجرد ← تنهایی؛ رهایی از تعلقحیز ← پست؛ نامردهمّت ← ارادهٔ بلند؛ عزم

قدم‌.به آهنگ‌کین فشردن ز عافیت نیست صرفه بردن

تفنگ قالب تهی نماید دمی که دود از دهن برآرد

آهنگ‌کین ← قصد کینه؛ آهنگ دشمنیتفنگ قالب ← تفنگ بدن؛ جسم چون تفنگدود از دهن ← دود از دهان؛ نشانهٔ شلیک مرگصرفه ← سود؛ فایدهعافیت ← سلامت؛ آسایش

دماغ اهل صفا نچیند بساط انداز خودستایی

سحر محال است اگر نفس را به دستگاه سخن برآرد

بساط انداز ← گسترش‌دهندهٔ بساطخودستایی ← خودستایی؛ فخر به خوددستگاه سخن ← ماشین سخن؛ دستگاه گفتاردماغ اهل صفا ← ذوق پاکان؛ مشام اهل صفا

غبار اسباب چند پوشد صفای آیینهٔ تجرد

کجاست عریانی‌ای که ما را ز خجلت پیرهن برآرد

تجرد ← برهنگی از تعلقغبار اسباب ← گرد تعلقات؛ غبار وسایل

به آن صفا بیخته‌ست رنگم که مانی کارگاه فطرت

قلم به آیینه پاک سازد دمی که تصویر من برآرد

بیخته‌ست ← الک کرده؛ پالوده استقلم به آیینه ← قلم بر آیینه؛ نقش بر دلمانی ← مانی نقاش؛ استاد تصویرکارگاه فطرت ← کارگاه آفرینش

نفس به صد یاس می‌گدازم دگر ز حالم مپرس بیدل

چو شمع رحم است بر اسیری که مرگش از سوختن برآرد

اسیری ← اسیر؛ گرفتارمی‌گدازم ← ذوب می‌کنم؛ می‌سوزانمیاس ← نومیدی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗