دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1624
خاک شد رنگ تنزه گل آثار دمید
خاک شد رنگ تنزه گل آثار دمید
جوهر آینه واسوخت که زنگار دمید
دل تهی گشت ز خود کون و مکان دایره بست
نقطه تا صفر برآمد خط پرگار دمید
دیدهٔ بسته گشاد در تحقیقی داشت
مژه برداشتم و صورت دیوار دمید
تخم دل اینقدر افسون امل بار آورد
سبحهای کاشته بودم همه ز نار دمید
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندافسون امل ← جادو و فریبِ آرزوز نار ← از آتشسبحهای ← تسبیحی
چشم حیران چقدر چشمهٔ معنی اثر است
آب داد آینه چندان که خط یار دمید
هر کجا ریخت وفا خون شهید تو به خاک
سبزه همچون رگ یاقوت جگردار دمید
جگردار ← پررنگ چون خون جگررگ یاقوت ← رگهٔ یاقوتِ سرخ
نفس سوخته مشق ادب از خط تو داشت
نالهٔ ما به قد سبزه ز کهسار دمید
وضع بیساختهٔ سایه کبابم دارد
به تکلف نتوان اینهمه هموار دمید
بیساختهٔ ← طبیعی و بیتکلّفسایه کبابم ← مرا نیمبریان و گداخته کردههموار دمید ← یکدست و بیانحنا دمیدن
اثر فیض ز معدومی فرصت خجل است
صبح این باغ نفس در پس دیوار دمید
فرصت ناز شرار، آینهٔ عبرت ماست
زین ادبگاه نبایست به یکبار دمید
ادبگاه ← جای ادبآموزی و تربیتفرصت ناز شرار ← کوتاهیِ ناز و درخشش جرقه
باز اندیشهٔ انشای که داری بیدل
که خط از کلک تو چون ناله ز منقار دمید
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزلهای مرتبط