› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1886

عقل را مپسند با عشق جنون‌پرور طرف

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رطرفردیف طرفدشواری نسبتاً آسان

عقل را مپسند با عشق جنون‌پرور طرف

بی‌خبر تا چند سازی پنبه با اخگر طرف

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداخگر ← پارهٔ آتشجنون‌پرور ← دیوانه‌پرورطرف ← رویارویی و ستیزپنبه ← پنبه (سوختنی در برابر آتش)

کلفت جاوید پستی‌های فطرت توأم‌اند

از جبین سایه کم گردد سیاهی بر طرف

توأم‌اند ← همراه و جفت‌اندجبین ← پیشانیسیاهی بر طرف ← تیرگی زدوده شودپستی‌های فطرت ← فرومایگی‌های سرشتکلفت جاوید ← رنج و تیرگی همیشگی

از دل تنها توان بر قلب محشر تاختن

لیک نتوان گشت با یک دل ز صد لشکر طرف

تاختن ← هجوم و حمله بردنصد لشکر ← سپاهی انبوه و بسیارطرف ← حریف و هماورد شدنقلب محشر ← مرکز و میدان رستاخیز

هرزه‌گو را قابل صحبت نگیری زینهار

عاقبت خون گشت اگر گشتی به دردسر طرف

دردسر ← رنج و زحمت بیهودهزینهار ← هشدار و زنهارطرف ← درگیر و هم‌نشین شدنهرزه‌گو ← یاوه‌سرا و بیهوده‌گو

ناتوانان ایمنند از رنج آفت‌های دهر

تیغ کمتر می‌شود با پیکر لاغر طرف

دهر ← روزگار و زمانهطرف ← درگیر و مقابل شدنناتوانان ← ضعیفان و بی‌قدرتانپیکر لاغر ← بدن نحیف و ناتوان

تا نفس باقی‌ست ممکن نیست ایمن زیستن

چون گلوی شمع باید بود با خنجر طرف

ایمن زیستن ← آسوده و بی‌خطر ماندنخنجر ← تیغ برنده و تهدیدگرطرف ← هم‌نشین و درگیر بودننفس ← جان و دم زندگیگلوی شمع ← گردن و تن باریک شمع

نالهٔ ما بر نیاید با تغافل‌های ناز

سعی خاموشی مگر باشد به گوش کر طرف

تغافل‌های ناز ← بی‌اعتنایی‌های از سر نازسعی خاموشی ← کوشش در سکوت و بی‌صداییطرف ← مؤثر و کارگر افتادنگوش کر ← شنوندهٔ ناشنوا و بی‌توجه

جز تبسم با لب او هیچکس را تاب نیست

موج می‌باید که گردد با خط ساغر طرف

تاب ← تحمل و تاب‌آوردنتبسم ← لبخند ظریفخط ساغر ← خط و نقش لبهٔ جامطرف ← هماورد و همراه شدن

ای بهشت آرزو بر چشم گریان رحمتی

کرده‌اند این قطرهٔ خون را به صد گوهر طرف

بهشت آرزو ← معشوق آرمانی و مقصودصد گوهر ← گوهرهای بسیار گرانبهاطرف ← هم‌ارز و برابر دانستنقطرهٔ خون ← اشک خونین و دردآلود

سایه را از هیچکس اندیشهٔ تعظیم نیست

ناتوانی عالمی دارد تکلف بر طرف

اندیشهٔ تعظیم ← بیم و دغدغهٔ بزرگداشتبر طرف ← از میان‌برداشته و بی‌اثرتکلف ← تشریفات و زحمت ظاهریناتوانی ← ضعف و بی‌قدرتی

بوی گل با نالهٔ بلبل وداع آماده است

خیر باد دوستانم داغ کرد از هر طرف

بوی گل ← رایحهٔ گل؛ نشان جداییخیر باد ← وداع‌گویی و خداحافظیداغ ← سوختگی و نشان اندوهوداع ← بدرود و جدایی

هیچکس سودی نبرد از انتظار مدعا

تا نشد چشم طمع با حلقه‌های در طرف

انتظار مدعا ← چشم‌داشت به مراد و مقصودحلقه‌های در ← کوبه و حلقهٔ در خانهطرف ← درگیر و هم‌نشین شدنچشم طمع ← نگاه آزمندانه

شور امکان بر نیاید با دل آسودگان

جوش دریا نیست با جمعیت گوهر طرف

جمعیت گوهر ← آرامش و سکون گوهرجوش دریا ← غلیان و تلاطم دریادل آسودگان ← دل‌های آرام و فارغشور امکان ← هیجان و آشوب هستیطرف ← هماورد و مقابل بودن

تا توانی بیدل از وهم تعلق قطع کن

یک قلم نور است چون شد دود آتش بر طرف

بر طرف ← از میان رفته و زایلدود آتش ← دود ناشی از سوختنقطع کن ← ببر و رها سازوهم تعلق ← پندار وابستگی و دلبستگییک قلم ← یکسره و یک‌باره
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗