› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2067

مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه مکردمدشواری میانه

مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردم

تماشا پر گرانی داشت بر دوشی که خم‌کردم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجمعیت ← آرامش و جمع‌خاطریعلم کردم ← برافراشتم و آشکار ساختممژه خواباندم ← چشم بستم؛ خواب به مژه دادمپر گرانی ← بار سنگین و دشواری

ز دور ساغر امکان زدم فال فراموشی

بر اعداد خیال این حلقه صفری بود کم کردم

اعداد خیال ← شمار و ارقام پندارساغر امکان ← جام هستی و وجودصفری ← هیچ و بی‌مقدار چون صفرفال فراموشی ← فال زدن برای فراموش‌کردن

به خواب زندگی دیدم سیاهی کم نمی‌گردد

ز تشویش نفس چون صافی از آیینه رم کردم

دبستان خیالم داشت سرمشق تماشایت

نوشتم نسخهٔ رنگی که شاخ‌گل قلم‌کردم

دبستان خیالم ← مکتب و مدرسهٔ پندار منسرمشق ← الگو و نمونهٔ نوشتنشاخ‌گل ← شاخهٔ گل به‌جای قلمنسخهٔ رنگی ← نوشتهٔ رنگین و نقش‌دار

در آن دعوت که بوی منتی بیرون زد از خوانش

غذای همت از الوان نعمت‌ها قسم کردم

الوان نعمت‌ها ← گونه‌گون نعمت‌هابوی منتی ← نشانهٔ منت و توقع سپاسخوانش ← سفره‌اشغذای همت ← خوراکِ عزم و بلنداهمتی

طمع را هم به حال این خسیسان رحم می‌آید

گرفتم ماهی‌ای را پوست‌کندم بی‌درم کردم

بی‌درم ← بی‌پول و بی‌درهمخسیسان ← بخیلان و پست‌طبعانپوست‌کندم ← پوستش را کندم

ز من می‌خواست سعی نارسا احرام تسلیمی

چو اشک از سر به راه انداختن ساز قدم‌کردم

احرام تسلیمی ← آمادگی مقدس برای تسلیمسعی نارسا ← کوشش ناتمام و ناکافی

به قدر وحشتم قطع تعلق داشت آسانی

ز هر جیبی که در دامن زدم تیغ دودم‌کردم

دودم‌کردم ← دود ساختم؛ نابود کردمقطع تعلق ← بریدن وابستگی‌هاوحشتم ← ترس و تنهایی من

چه مقدار آنسوی تحقیق پر می‌زد شرار من

که هستی شمع را هم کشت تا سیر عدم کردم

کسی نگرفت از بخت سیه داد سپند من

تپیدم سوختم تا سرمه گشتن ناله هم کردم

ندامت برد از آیینه‌ام زنگ هوس بیدل

به سودن‌های دست این صفحه را پاک از رقم کردم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗