› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2054

نگه واری بس است از جیب عبرت سر برآوردم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ردمدشواری دشوارتر

نگه واری بس است از جیب عبرت سر برآوردم

شرار بی‌دماغ آخر ندارد پر زدن هر دم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجیب عبرت ← جیب پند و تجربهشرار بی‌دماغ ← جرقهٔ بی‌فکرپر زدن ← پر کشیدن و جستن

گریبان می‌درم چون صبح و برمی‌آیم از مستی

چه سازم نعل در آتش ز افسون دم سردم

دم سردم ← نفس سرد مننعل در آتش ← افسون عشق و بی‌تابیگریبان ← یقه؛ نشانهٔ بی‌قراری

چه سودا در سر مجنون دماغم آشیان دارد

که چون ابر آب‌گردیدن ببرد آشفتن‌گردم

آشفتن‌گردم ← غبار آشفتگی‌امسودا ← خیال و سودای عشقمجنون ← عاشق دیوانه

غبارم توأمِ آشفتنِ آن طرّه می‌بالد

همه‌گر در عدم باشم نخواهی یافتن فردم

طرّه ← زلف پیچیدهعدم ← نیستیفردم ← تک و تنها

تو سیر زعفران داری و من می‌کاهم از حسرت

زمانی هم بخند ای بی‌مروت بر رخ زردم

ندارم گر تلاش منصب اقبال معذورم

به خاک آسودهٔ بخت سیاهم سایه پروردم

جهانی می‌گذشت آوارهٔ وحشت خرامی‌ها

دَرِ مژگان فراهم کردم و در خانه آوردم

آوارهٔ وحشت ← سرگشتهٔ هراسخرامی‌ها ← خرامش‌ها و نازهادَرِ مژگان ← دروازهٔ پلک‌ها

جنون بر غفلت بیکاری من رحم کرد آخر

گریبان گر به دست من نمی‌آمد چه می‌کردم

جنون ← شوریدگی عاشقانهغفلت بیکاری ← بی‌خبری از بیکاریگریبان ← یقه برای گریستن

چو شمعم غیرت نامحرمیهاکاش بگدازد

که من هر چند سر در جیب می‌تازم برون‌گردم

برون‌گردم ← غبار بیرون‌زده‌امسر در جیب ← سر در گریبانغیرت ← حمیّت و غیرت

من بیدل نی‌ام آیینه لیک از ساده لوحیها‌

به خوبان نسبتی دارم که باید گفت بی‌دردم

آیینه ← آینهٔ صافبی‌دردم ← بی‌درد و بی‌خیالساده لوحیها‌ ← سادگی‌ها و بی‌ریایی‌ها
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗