› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1334

همچو گوهر قطرهٔ خشکی عیانم کرده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انمکردهانددشواری میانه

همچو گوهر قطرهٔ خشکی عیانم کرده‌اند

مغز معنی از که جویم استخوانم کرده‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداستخوانم ← پوسته و استخوان بی‌مغزقطرهٔ خشکی ← قطره خشکیده؛ گوهرمانندمغز معنی ← کنه و لبّ معنا

زیر گردون تا قیامت بایدم آواره زیست

سخت مجبورم خدنگ نُه کمانم کرده‌اند

غیر افسوسم چه باید خورد از این حرمان‌سرا

بر بساط دهر مفلس میهمانم کرده‌اند

بساط دهر ← گستره و خوان روزگارحرمان‌سرا ← سرای محرومیتمفلس ← تهیدست و بی‌چیز

نیستم آگه کجا می‌تازم و مقصود چیست

در سواد بیخودی مطلق عنانم کرده‌اند

خجلت بی‌دستگاهی ناگزیر کس مباد

بی‌نصیب از التفات دوستانم کرده‌اند

التفات ← توجه و عنایتبی‌دستگاهی ← بی‌مقامی و تهیدستیخجلت ← شرمساری

کیست یارب تا مرا از خودفروشی وا خرد

دستگاه انفعال هر دکانم کرده‌اند

جز تحیّر رتبهٔ دیگر ندارم در نظر

چون زمین نظم خود بی‌آسمانم کرده‌اند

بی‌آسمانم ← بی‌اوج و بی‌سقف رفعتتحیّر ← سرگشتگی و حیرترتبهٔ ← پایه و درجه

همچو مژگان راز‌ها بی‌پرده است از ساز من

درخور اشکی که دارم تر زبانم کرده‌اند

بی‌پرده ← آشکار و عریانتر زبانم ← زبان اشک‌آلود و گویاساز من ← نهاد و سرود من

با همه بی دست و پایی ها غم دل می‌خورم

بیکسم چندان که بر خود مهربانم کرده‌اند

بی دست و پایی ← ناتوانی و درماندگیبیکسم ← تنهایم و بی‌یار

سر به سنگ کعبه سایم یا قدم در راه دیر

بی‌سر و بی‌پا برون زان آستانم کرده‌اند

آستانم ← آستانه و درگاهدیر ← معبد و بت‌خانهکعبه ← خانهٔ خدا

شکوهٔ تقدیر نتوان دستگاه کفر کرد

قابل چیزی که من بودم همانم کرده‌اند

دستگاه کفر ← وسیله و بهانهٔ ناسپاسیشکوهٔ تقدیر ← شکایت از سرنوشتقابل ← شایسته و درخور

بیدل از آواره‌گردی‌های ایجادم مپرس

چون نفس در بال پرواز آشیانم کرده‌اند

آشیانم ← لانه و جایگاه منآواره‌گردی‌های ← سرگردانی‌هایایجادم ← آفرینش و هستی‌ام
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
قیامت
رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بی‌اندازه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗