› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2312

منم آن نشئهٔ فطرت که خمستان قدیم

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه یمدشواری میانه

منم آن نشئهٔ فطرت که خمستان قدیم

دارد از جوهر من سیر دماغ تعظیم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجوهر من ← ذات و حقیقت منخمستان قدیم ← میخانهٔ ازلیسیر دماغ ← سیر و سرخوشی خیالنشئهٔ فطرت ← مستی و سرشت ازلی

ندمیدم ز بهاری که چمن ساز نفس

صبح ایجاد مرا خنده نماید تعلیم

تعلیم ← آموزش خندیدنصبح ایجاد ← سپیده‌دم آفرینشندمیدم ← نروییدم؛ آشکار نشدمچمن ساز نفس ← نفس که چمن می‌سازد

بیش از آن است در آیینهٔ من مایهٔ نور

که به هر ذره دو خورشید نمایم تقسیم

آیینهٔ من ← ذات روشن مندو خورشید ← دو آفتاب کاملذره ← ذرهٔ ناچیزمایهٔ نور ← سرچشمهٔ روشنی

در بهاری که منش غنچهٔ تمکین بندم

وضع شبنم نکشد تهمت اجزای نسیم

تهمت اجزای نسیم ← اتهام پراکندگی به نسیمغنچهٔ تمکین ← غنچهٔ خویشتن‌داریوضع شبنم ← حالت شبنم‌گونه

شوقم آن دم که پر افشاند به صحرای عقول

گشت یک عالم ارواح در اندیشه جسیم

جسیم ← جسم‌یافته و ملموسصحرای عقول ← پهنهٔ خردهاعالم ارواح ← جهان جان‌هاپر افشاند ← پر گشود و پرواز کرد

قصر سودای جهان پایهٔ قدری می‌خواست

چتر زد دود دماغ من وشد عرش عظیم

دود دماغ ← خیال و غرور ذهنعرش عظیم ← عرش بزرگ الهیقصر سودای جهان ← کاخ هوس دنیاچتر زد ← سایه افکند چون چتر

فطرتم ریخت برون شور وجوب و امکان

این دو تمثال در آیینهٔ من بود مقیم

آیینهٔ من ← ذات آیینه‌گون منتمثال ← تصویر و نقششور وجوب و امکان ← هیجان واجب و ممکنمقیم ← ساکن و پایدار

به گشاد مژه‌ام انجمن آرای حدوث

به شکست نفسم آینه پرداز قدیم

آینه پرداز قدیم ← آرایندهٔ آینهٔ ازلانجمن آرای حدوث ← آرایندهٔ جمع حادثاتگشاد مژه‌ام ← گشودن پلک و نگاه

شعله بودم من و می‌سوخت نفس شمع مسیح

من قدح می‌زدم و مست طلب بود کلیم

شمع مسیح ← شمع حیات‌بخش عیسیقدح می‌زدم ← جام می‌نوشیدممست طلب ← مست طلب و جستجوکلیم ← موسی کلیم‌الله

پیش ز ایجاد به امید ظهور احمد

داشت نور احدم درکنف حلقهٔ میم

ایجاد ← آفرینشظهور احمد ← پیدایی پیامبر

رفت آن نشئه ز یادم به فسون من و تو

برد آن هوش ز مغزم الم خلد و جحیم

خلد و جحیم ← بهشت و دوزخفسون من و تو ← جادوی منیت و دوگانگینشئه ← مستی و سرخوشی

خاکبوسی‌ست کنون سر خط پیشانی ناز

عشق کرد آخرم این نسخهٔ عبرت تسلیم

تسلیم ← واگذاری و سرسپردگیخاکبوسی‌ست ← فروتنی و سجده بر خاکسر خط پیشانی ناز ← عنوان غرور پیشانینسخهٔ عبرت ← نمونهٔ پندآموز

حلقه‌ام کرد سجود در یکتایی خویش

حیرت آورد بهم دایرهٔ علم و علیم

حلقه‌ام ← دایره‌ام؛ حلقهٔ وجودمدایرهٔ علم و علیم ← حلقهٔ دانایی و داناسجود ← سجده و فروتنییکتایی ← یگانگی ذات

نفس ماهی دریای وفا قلاب است

جیم گل می‌کند از نون چو نمایند دو نیم

جیم گل ← حرف جیم چون گلقلاب ← قلاب صیدنفس ماهی ← دم و جان ماهینون ← حرف نون

بحر فطرت به گهر سازی من می‌گوید

گرچه صیقل زده‌ام آینهٔ اشک یتیم

آینهٔ اشک یتیم ← اشک یتیم‌گونهٔ شفافبحر فطرت ← دریای سرشت ازلیصیقل زده‌ام ← پرداخته و صاف کرده‌امگهر سازی ← مرواریدسازی

خلقی اینجاست به عبرتکدهٔ کعبه و دیر

پیش پا خوردهٔ هر سنگ ز جولان سقیم

جولان سقیم ← تکاپوی بیمارگونهعبرتکدهٔ کعبه و دیر ← جای پند کعبه و صومعه

زین خطوطی که نفس کوشش باطل دارد

جام جم تا به کجا کهنه نسازد تقویم

تقویم ← گاه‌شماری و ترتیب زمانجام جم ← جام جهان‌نمای جمشیدخطوطی ← خطوط و نقش‌هاکوشش باطل ← تلاش بیهوده

زبن شکستی که به مو می‌رسد از چینی دل

سر فغفور چسان شرم نپوشد به گلیم

زبن شکستی ← از این شکست و ترکشرم نپوشد به گلیم ← شرم را با گلیم نپوشاندفغفور ← امپراتور چینچینی دل ← دل شکننده چون چینی

طاق نسیانی از این انجمن احداث کنیم

تا دم شیشهٔ دل ماند از آفات سلیم

آفات سلیم ← سالم از آسیب‌هاانجمن احداث ← جمع حادثات دنیادم شیشهٔ دل ← لبهٔ شکنندهٔ دلطاق نسیانی ← طاق فراموشی

بیدل افسانه غیرم سبق آهی هست

می‌کند اینقدرم سیر گریبان تعلیم

سبق آهی ← درس و پیشینهٔ آهسیر گریبان ← گردش گریبان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗