› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2184

سراغ عیش ز عمر نمانده می‌گیرم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اندهمیگیرمردیف می گیرمدشواری نسبتاً آسان

سراغ عیش ز عمر نمانده می‌گیرم

اثر ز آتش در آب رانده می‌گیرم

رمید فرصت و من غرهٔ خیال که من

سوار توسن برق جهانده می‌گیرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتوسن برق ← اسب سرکش برق‌آساجهانده می‌گیرم ← می‌تازانم و در اختیار می‌گیرمرمید ← گریخت و از دست رفتغرهٔ خیال ← مغرور و فریفتهٔ خیال

سحر گذشت و شب آمد بیا که باز چو شمع

رهی ز یاس به پایان رسانده می‌گیرم

به وادی‌ای که کشد حرص تشنه‌کام زبان

عرق ز جبههٔ خجلت دمانده می‌گیرم

هلاک بوی لبی بودم انتظارم گفت:

غمین مشو به کنارش نشانده می‌گیرم

انتظارم ← شخص انتظار، امید وعده‌دهندهنشانده می‌گیرم ← می‌نشانم و در کنار می‌گذارمهلاک بوی لبی ← نزدیک مرگ از اشتیاق بوی لب

مرا همین سبق از مکتب ادب کافی‌ست

که نام یار به لب نگذرانده می‌گیرم

سبق ← درس و آموختهمکتب ادب ← آموزشگاه ادب و خویشتندارینگذرانده می‌گیرم ← بر زبان نمی‌آورم

ز ناله تا نفس واپسین یقینم نیست

که دامن که به دست فشانده می‌گیرم

به ضبط عمر سبکرو شتابم اینهمه نیست

عنان دو روز دگر هم دوانده می‌گیرم

دو روز دگر ← زمان کوتاه باقی‌ماندهٔ عمرسبکرو ← تندرو و شتاب‌زدهضبط عمر ← نگه‌داری و مهار عمرعنان ← مهار و لگام

گذشته‌ام به رکاب‌گذشتگان و هنوز

سراغ خود به قفا بازمانده می‌گیرم

بازمانده می‌گیرم ← از عقب می‌جویمرکاب‌گذشتگان ← همراهی و پیروی رفتگانسراغ خود ← جست‌وجوی خویشتنقفا ← پشت سر

سواد نامه چو صبحم نهان نمی‌ماند

نفس دو سطر هوایی‌ست خوانده می‌گیرم

چو شمع بیدل اگر صد رهم شهید کنند

دیت ز گردن شمشیر رانده می‌گیرم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗