› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1681

شب زندگی سر آمد به نفس‌شماری آخر

وزن فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)قافیه اریاخرردیف اخردشواری میانه

شب زندگی سر آمد به نفس‌شماری آخر

به هوا رساند خاکم سحر انتظاری آخر

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه هوا رساند ← به باد داد، بر باد دادسحر انتظاری ← سحرگاهیِ انتظارنفس‌شماری ← شمارشِ نفس‌های واپسین

طرب بهار غفلت عرق خجالت آورد

نگذشت بی‌گلابم گل خنده‌کاری آخر

طرب بهار ← شادیِ بهارعرق خجالت ← عرقِ شرمساریغفلت ← بی‌خبریگل خنده‌کاری ← گلِ خندان، گلِ لبخندزن

الم وداع طفلی به چه درد دل سرایم

به غبار ناله بردم غم نی سواری آخر

الم ← درد و رنجغبار ناله ← غبارِ برخاسته از نالهنی سواری ← سواری بر نی (بازی کودکانه)وداع طفلی ← خداحافظیِ کودکانه

تپشی به باد دادم دگر از نمو مپرسید

چو سحر چه گل دماند نفس آبیاری آخر

به باد دادم ← بر باد دادمتپشی ← ضربان و شورنفس آبیاری ← نفسِ آبیاری‌کنندهنمو ← رشد و بالیدن

سر راه وحشت رنگ ز غبار منع پاکست

ز چه پر نمی‌فشانی قفسی نداری آخر

غبار ← غبارِ تیرگیمنع پاکست ← مانعِ پاکی استوحشت رنگ ← رعب و بیگانگیِ رنگپر نمی‌فشانی ← پر نمی‌زنی، پرواز نمی‌کنی

گل باغ اعتبارت اثر وفا ندارد

بگذار از اول او را که فروگذاری آخر

اثر وفا ← نشانِ وفاداریفروگذاری ← رها کنی، واگذاری

به غرور تقوی، ای شیخ، مفروش وعظ بیجا

من اگر ورع ندارم تو به من چه داری آخر

شیخ ← واعظِ ظاهرپرستغرور تقوی ← تکبرِ پارساییورع ← پرهیزگاریوعظ بیجا ← پندِ نابجا

به فسانهٔ تغافل ستم است چشم بستن

نگهی کزین گلستان به چه‌گل دچاری آخر

دچاری ← گرفتار و دلبسته‌ایستم است ← ظلم استفسانهٔ تغافل ← افسانهٔ بی‌توجهی

عدم و وجود و امکان همه در تو محو و حیران

ز برت‌کجا رود کس که تو بی‌کناری آخر

امکان ← حالتِ ممکن بودنبی‌کناری ← بی‌کران و بی‌حدیعدم و وجود ← نیستی و هستیمحو و حیران ← ناپدید و سرگشته

چو چراغ‌کشته بیدل ز خیال‌گریه مگذر

مژه‌ات نمی ندارد ز چه می‌فشاری آخر

خیال‌گریه ← خیالِ گریستنمی‌فشاری ← می‌فشاری (مژه برای اشک)نمی ← نمِ اشکچراغ‌کشته ← چراغِ خاموش
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗