› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1680

تا چند حسرت چمن و سایه‌های ابر

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ایابرردیف ابردشواری میانه

تا چند حسرت چمن و سایه‌های ابر

کو گریه‌ای که خنده کنم بر هوای ابر

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحسرت چمن ← آرزویِ باغسایه‌های ابر ← سایهٔ ابرهای گذرانهوای ابر ← هوس و میلِ ابر

افراط عیش دهر ز کلفت گران‌ترست

دوش هوا پر آبله شد از ردای ابر

آبله ← جوش و تاولافراط عیش ← زیاده‌روی در خوشیدهر ← روزگارردای ابر ← جامهٔ ابرکلفت ← رنج و سختی

باید به روز عشرت مستان گریستن

مژگان اگر به نم نرسانند جای ابر

به نم ← به اشکجای ابر ← جایگاهِ ابر، نقشِ ابرعشرت ← شادی و خوشیمستان ← سرخوشانِ عشق

زاهد مباش منکر تردامنان عشق

رحمت بهانه‌جوست در این لکه‌های ابر

بهانه‌جوست ← بهانه می‌جویدتردامنان ← آلوده‌دامنان، عاشقانزاهد ← پارسای ظاهرپرستلکه‌های ابر ← لکه‌های تیرهٔ ابر

چندین هزار تخم اجابت فراهم است

در سایهٔ بلندی دست دعای ابر

تخم اجابت ← بذرِ پذیرشِ دعادست دعای ابر ← دستانِ بلندِ دعاگونهٔ ابرفراهم است ← آماده است

یارب در این چمن به چه اقبال می‌رسد

چتر بهار و سایهٔ بال همای ابر

اقبال ← بخت و سعادتبال همای ← بالِ همایِ سعادتهمای ابر ← ابرِ همچون همایچتر بهار ← سایه‌بانِ بهار

توفان به این شکوه نبوده‌ست موج زن

چشم که پاک کرد به دامن هوای ابر

دامن هوای ابر ← دامنِ فضای ابرآلودموج زن ← موج‌زنان، خروشانپاک کرد ← پاکیزه کرد، شست

از اعتبار دست بشستن قیامت است

افتاده است آب چو آتش قفای ابر

اعتبار ← ارج و اعتباردست بشستن ← قطعِ امید، رها کردنقفای ابر ← پشتِ سرِ ابرقیامت است ← رستاخیزگونه، سخت عظیم است

جیب جنون مباد ز خشکی به هم درّد

زبن چشم تر که دوخته‌ام بر قبای ابر

به هم درّد ← پاره شودجیب جنون ← گریبانِ دیوانگیقبای ابر ← جامهٔ ابرچشم تر ← چشمِ اشکبار

جایی که ظرف همت مستان طلب کنند

ماییم و کاسهٔ می و دست گدای ابر

ظرف همت ← ظرفیتِ بلندهمتیمستان ← سرخوشانِ عشقکاسهٔ می ← پیالهٔ شرابگدای ابر ← گداییِ ابر (باران‌طلب)

صبح بهار یاد تو در خاطرم گذشت

چندان گریستم که تهی گشت جای ابر

تهی گشت ← خالی شدجای ابر ← جایگاهِ ابر در آسمانخاطرم ← ذهن و یادم

عمری‌ست می‌کنم عرق ومی‌چکم به خاک

بیدل سرشته‌اند گلم از حیای ابر

حیای ابر ← شرمِ ابرسرشته‌اند ← سرشته و آمیخته‌اندعرق ← عرق‌ریختن از شرمگلم ← گِلِ وجودم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗