› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1788

نمی‌دانم چه گل در پرده دارد زخم شمشیرش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یرشدشواری دشوار

نمی‌دانم چه گل در پرده دارد زخم شمشیرش

که رنگ هر دو عالم می‌تپد در خون نخجیرش

دگر ای وحشت از صیدم به نومیدی قناعت کن

به گوش زخمم افتاده‌ست آواز نی تیرش

مپرسید از مآل هستی غفلت سرشت من

چو مخمل دیده‌ام خوابی که در خوابست تعبیرش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتعبیرش ← تعبیر آنغفلت سرشت ← غفلت‌سرشت، سرشته به غفلتمآل هستی ← فرجام هستی

چه سازد غیر خاموشی جنون گریه دربارم

که همچون جوهر آیینه در آب است زنجیرش

سبگ گردی در این حیرتسرا آزاده‌ام دارد

نگه را منع جولان نیست پای رفته در قیرش

آزاده‌ام ← آزادگی و رهایی‌امجولان ← تاخت و حرکت آزادحیرتسرا ← سرای حیرت؛ جهان سرگشتگیسبگ گردی ← سبک‌سری و سرگردانی بی‌قیدپای رفته در قیرش ← گرفتار و از حرکت مانده

صد آفت از که باید جست در معمورهٔ امکان

اگر صبحست هم از شبنم آبی هست در شیرش

حباب از موج هستی دست طاقت شسته می‌کوبد

که طاق عمر چون بشکست ممکن نیست تعمیرش

ز بخت تیره عاشق را چه امکانست آسودن

که مژگان تا بهم آرد سیاهی می‌کند زیرش

نی ام عاجز اگر زد محتسب بر سنگ مینایم

چو نشتر ناله‌ای دارم که خونریز است تاثیرش

‌به رنگی کرد یادم داغ الفت پیشهٔ صیاد

که جوشد حلقهٔ دام از رمیدن‌های نخجیرش

به رنگی ← به شیوه‌ای؛ چنان‌کهحلقهٔ دام ← کمند و دام شکارداغ الفت ← نشان و سوز دلبستگیرمیدن‌های نخجیرش ← گریختن‌های شکار از دامپیشهٔ صیاد ← شیوه و کار شکارچی

ز صحرای فنا تا چشمهٔ آب بقا بیدل

ره خوابیده‌ای دیگر ندیدم غیر شمشیرش

ره خوابیده‌ای ← راهی هموار و پیمودنیشمشیرش ← تیغ عشق یا معشوقصحرای فنا ← پهنهٔ نابودی و نیستیچشمهٔ آب بقا ← سرچشمهٔ زندگی جاوید
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗