› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1284

فالی از داغ زدم دل چمن‌آیین آمد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ینامدردیف امددشواری درآمدنی

فالی از داغ زدم دل چمن‌آیین آمد

ورق لاله به یک نقطه چه رنگین آمد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندفالی از داغ ← فال‌گرفتن از داغ سوختگینقطه ← نقطه سیاه میان لالهورق لاله ← برگ لالهچمن‌آیین ← چمن‌آرا و سبز

جرأت سعی، دماغ تپش‌آرایی کیست

پای خوابیدهٔ ما آبله بالین آمد

آبله ← تاول و تاول‌زدگی پاتپش‌آرایی ← آراستن و نمایش تپش و اضطرابدماغ ← سر و خیال؛ غرور طبع

چون دو ابرو که نفس سوختهٔ ربط همند

تیغ او زخم مرا مصرع تضمین آمد

عافیت می‌طلبی بگذر از اندیشهٔ جاه

شمع را آفت سر افسر زرین آمد

تلخکامی‌ست ز درک من و ما حاصل کوش

بی‌حلاوت بود آن کس که سخن‌چین آمد

بی‌حلاوت ← بی‌شیرینی و بی‌لطفسخن‌چین ← غیبت‌گو؛ نیش‌زنندهٔ کلاممن و ما ← خودی و دوگانگی نفس

صفحهٔ سادهٔ هستی رقم غیر نداشت

هر که شد محرم این آینه خودبین آمد

خودبین ← بینندهٔ خویشتن در آینهرقم غیر ← نشان و نقش بیگانهمحرم ← رامدار و محرم اسرار

سایه از جلوهٔ خورشید چه اظهار کند

رفتم از خویش ندانم به چه آیین آمد

هر کسی در خور خود نشئهٔ راحت دارد

خار پا را ز گل آبله بالین آمد

در خزان غوطه زن و عرض بهاری دریاب

عالمی رفت به بیرنگی و رنگین آمد

صبر کردیم و به وصلی نرسیدیم افسوس

دامن ما ته سنگ از دل سنگین آمد

بیدل از عجز طلب صید فراغت داریم

سایه را بخت نگون طرهٔ مشکین آمد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗