› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 402

رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوخت

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ارهسوختردیف سوختدشواری دشوار

رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوخت

خویت به کام سنگ زبان شراره سوخت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبساط نظاره ← پهنۀ نگریستنخویت ← خوی و سرشتتزبان شراره ← زبانۀ آتش

خالت ز پرده، دود خطی‌کرد آشکار

شوخی سپند سوخته را هم دوباره سوخت

دود خطی‌کرد ← دودِ خط پدید آوردسپند سوخته ← سپندِ سوخته که باز سوزد

یا رب چه سحر کرد تغافل که یار را

در لب شکست خنده به ابرو اشاره سوخت

دریای حسن را خط او گرد حیرت است

یا موج پیچ و تاب نفس بر کناره سوخت

پیچ و تاب نفس ← پیچشِ نفس و جانگرد حیرت ← غبارِ سرگشتگی

پیداست از نفس زدن وحشت شرار

کز آه کوهکن جگر سنگ خاره سوخت

سنگ خاره ← سنگِ سخت و خاراوحشت شرار ← رمیدگیِ شرارهکوهکن ← فرهادِ کوه‌کن

چشم حصول داشتن آیین عقل نیست

از مزرع سپهر که تخم ستاره سوخت

از وحشت غبار شرر فرصتم مپرس

صبحی دمید و سر به گریبان پاره سوخت

امید فال امن مجو، از شرار من

کز برق نیتم اثر استخاره سوخت

استخاره ← طلبِ خیر از غیببرق نیتم ← برقِ قصد و نیتمفال امن ← فالِ ایمنی

چون زخم کهنه‌ای که به داغش دوا کنند

بیچاره دل ز غیرت اظهار چاره سوخت

داغش دوا ← داغ‌نهادن به‌جای داروغیرت اظهار ← شرمِ آشکارکردنِ چاره

گفتم ز سوز دل فکنم طرح مصرعی

مضمون به داغ غوطه زد و استعاره سوخت

استعاره ← مجاز و استعارۀ شعریطرح مصرعی ← ریختنِ طرحِ یک مصرعمضمون ← مضمونِ شعری

از اضطراب دل نرسیدم به راحتی

خوابم به دیده جنبش این گاهواره سوخت

جنبش این گاهواره ← تکانِ این گهوارهگاهواره ← گهواره

بیدل ذخیرهٔ مژه شد بسکه روز وصل

در عرض حیرت تو زبان نظاره سوخت

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗