› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1375

حاصل عافیت آنها که به دامن‌کردند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه نکردنددشواری دشوار

حاصل عافیت آنها که به دامن‌کردند

چو خموشی نفس سوخته خرمن کردند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه دامن‌کردند ← به دامن کشیدند؛ اندوختندحاصل عافیت ← نتیجه و میوهٔ سلامتخرمن کردند ← توده و خرمن ساختندنفس سوخته ← دمِ سوخته؛ جان سوخته

دل ز هستی چه خیال است مکدر نشود

از نفس‌خانهٔ این آینه روشن کردند

آینه روشن کردند ← آینه را صیقل دادندمکدر ← تیره و مکدر

شعلهٔ دردم و تنن لاله‌ستان می‌جوشم

هر کجا داغ تو بود آینهٔ من کردند

تنن لاله‌ستان ← تنم لاله‌زار استداغ تو ← نشان و سوختگیِ عشق توشعلهٔ دردم ← من شعلهٔ دردم

آه ازین جلوه‌فروشان مروّت دشمن

کز تغافل چقدر آینه آهن‌کردند

آینه آهن‌کردند ← آینه را آهن کردند؛ سخت و تیرهتغافل ← بی‌اعتناییجلوه‌فروشان ← خودنمایان؛ فروشندگان جلوهمروّت دشمن ← دشمنِ جوانمردی

جلوه آنجا که بهار چمن بی‌رنگی‌ست

صیقل آینه موقوف شکستن کردند

در مقامی که تمنا به خیالت می‌سوخت

شرری جست ز دل وادی ایمن کردند

چون نفس جرات جولان چقدر بی‌دردی‌ست

پای ما راکه ز دل آبله دامن‌کردند

آبله دامن‌کردند ← آبله را دامنِ پا ساختندجرات جولان ← دلیری تاختن و گشتن

نوبهار آن همه مشاطگی خاک نداشت

خون ما زنخت به این رنگ که گلشن کردند

نرگسستان جهان وعده‌گه دیداری‌ست

کز تحیر همه جا آینه خرمن کردند

آینه خرمن ← خرمنِ آینه‌هاتحیر ← سرگشتگینرگسستان جهان ← جهان چون باغ نرگس

ای خوش آن موج که در طبع‌گهر خاک شود

عجز بالیدهٔ ما را رگ گردن کردند

رگ گردن ← رگ گردن؛ اسباب غرورطبع‌گهر ← سرشت گوهرین

زخم در کیش ضعیفی اثر ایجاد رفوست

کشتهٔ رشکم ازآن تیغ که سوزن‌کردند

سوزن‌کردند ← تیغ را سوزن رفو ساختندکشتهٔ رشکم ← کشتهٔ رشک منکیش ضعیفی ← آیین ناتوانی

یک سپند آن همه سامان نفروشد بیدل

عقده‌ای داشت دل سوخته شیون کردند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗