› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 294

ز برق این تحیر آب شد آیینهٔ دل‌ها

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه لهادشواری نسبتاً آسان

ز برق این تحیر آب شد آیینهٔ دل‌ها

که ره تا محمل لیلی‌ست بیرون‌گرد محمل‌ها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیینهٔ دل‌ها ← آیینهٔ دل‌هابیرون‌گرد ← گردنده در پیرامونتحیر ← حیرت و سرگشتگیمحمل لیلی‌ست ← محمل و کجاوهٔ لیلی

کجا راحت، چه آسودن که از نایابی مطلب

به پای جستجو چون آبله خون گشت منزل‌ها

چه دنیا و چه عقبا، سد راه تست ای غافل

بیا بگذر که از بهر گذشتن‌هاست حایل‌ها

حایل‌ها ← مانع‌ها و پرده‌های میانیسد راه ← مانعِ مسیرعقبا ← آخرت

درین مزرع چه لازم خرمن‌آرای هوس بودن

دلی باید به دست آری همین تخم است حاصل‌ها

تخم ← دانهٔ دل؛ سرمایهٔ اصلیخرمن‌آرای ← آرایندهٔ خرمن؛ مشغولِ حاصلمزرع ← کشتزارِ دنیا

به دشت انتظارت از بیاض چشم مشتاقان

سفیدی کرد آخر راه از خود رفتن دل‌ها

دماغی می‌رسانم از شکست شیشهٔ رنگی

به خون رفته پرواز دگر دارند بسمل‌ها

بسمل‌ها ← ذبح‌شدگانِ بی‌آرامدماغی می‌رسانم ← لذت یا سرمستی می‌گیرمشکست شیشهٔ رنگی ← شکستنِ شیشهٔ رنگین

ز پاس آبروی احتیاج ما مشو غافل

به بازار کرم گوهرفروشانند سایل‌ها

بازار کرم ← بازارِ بخشش و احسانسایل‌ها ← گدایان؛ گوهرِ نیازپاس آبروی ← نگهداریِ آبرو و حیثیتگوهرفروشانند ← فروشندهٔ گوهرند

ندارد صید حسن از دامگاه عشق، آزادی

همان یک حلقهٔ آغوش مجنون است محمل‌ها

ما و من اثبات حق در گوش می‌آید

نوای طرفه‌ای دارد شکست رنگ باطل‌ها

اثبات حق ← ثابت‌کردنِ حقیقتشکست رنگ باطل‌ها ← فروپاشیِ رنگِ باطل‌هاطرفه‌ای ← عجیب و شگفتما و من ← انانیت و دوگانگیِ منی

خزان گلشن امکان بهار واجبی دارد

تراوش می‌‌کند حق از شکست رنگ باطل‌ها

بهار واجبی ← بهارِ واجب‌الوجود؛ حقتراوش می‌‌کند ← می‌تراود و آشکار می‌شودشکست رنگ باطل‌ها ← شکستنِ ظاهرِ باطل‌هاگلشن امکان ← باغِ جهانِ ممکنات

زبان شمع فهمیدم، ندارد غیر ازین حرفی

که گر در خود توان آتش زدن مفت است محفل‌ها

آتش زدن ← سوختنِ خود از درونزبان شمع ← زبانِ حالِ شمعمفت است ← رایگان و بی‌زحمت است

تسلسل اینقدر در دور بی‌ربطی نمی‌باشد

گرو از سبحه برد امروز برهم خوردن دل‌ها

کنار عافیت گم بود در بحر طلب بیدل

شکست از موج ما گل کرد بیرون ریخت ساحل‌ها

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗