› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1809

عبارت مختصر تا کی سوال وصل پیغامش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه امشدشواری نسبتاً آسان

عبارت مختصر تا کی سوال وصل پیغامش

مباد ای دشمن تحقیق از من بشنوی نامش

برهمن گو ببر زنار و زاهد سبحه آتش زن

غرور ناز دارد بی‌نیاز از کفر و اسلامش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرهمن ← موبد و روحانی هندوزنار ← کمربند کیش هندوانسبحه ← تسبیحغرور ناز ← تکبر برآمده از ناز

نگردانده‌ست اوراق تمنا انتظار من

هنوز این چشم قربانی مقشّر نیست بادامش

اوراق تمنا ← برگ‌های دفتر آرزوبادامش ← چشم بادامی معشوقمقشّر ← پوست‌کندهچشم قربانی ← چشم آماده‌ی قربانی

رهایی نیست مضمونی که گرد خاطرم گردد

ز خود غیر از گرفتاری برون افکندم از دامش

مضمونی ← اندیشه و معنای شعریگرد خاطرم ← به گرد ذهنمگرفتاری ← اسارت و گرفتاری خود

هوای جستجوی وصل برد اندیشهٔ ما را

به آن عالم که می‌باید شنید از خویش پیغامش

ندانم شوق احرام چه گلشن در نظر دارد

بهار از رنگ و بو عمری‌ست گم کرده‌ست آرامش

به زیر چرخ منشین گر تنزه مدعا باشد

عرق‌ها بر چکیدن مایل است از سقف حمامش

تنزه ← پاکی و دوری از آلودگیسقف حمامش ← سقف حمام فلکمدعا ← ادعا و مقصودچرخ ← آسمان و فلک

ز دور آسمان گر سعد و نحسی در گمان داری

اثر وا می‌کند از کیفیت برجیس و بهرامش

برجیس ← سیارهٔ مشتریبهرامش ← سیارهٔ مریخسعد و نحسی ← نیک‌اختری و بد‌اختری

دو عالم عیش و یک دم کلفت مردن نمی‌ارزد

حذر از الفت صبحی که باشد در نظر شامش

سماجت پیشه یکسر منع را ترغیب می‌داند

مگس هنگام راندن بیشتر می‌گردد ابرامش

ابرامش ← پافشاری‌اشترغیب ← برانگیختن و تشویقسماجت پیشه ← سرسخت و پافشار

تلاش جاه بیدل انحراف وضع می‌خواهد

کشد لنگی سر از پایی که پیش آید ره بامش

انحراف وضع ← کژی و به‌هم‌خوردگی حالجاه ← مقام و منزلتره بامش ← راه باملنگی ← لنگیدن و نقص پا
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗