› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 35

خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اراردیف رادشواری نسبتاً آسان

خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

به خود کردی دراز آخر زبان دود دلها را

هوایت نکهت گل را کند داغ دل گلشن

تمنایت نگه در دیده خون سازد تماشا را

سفید از حسرت این انتظار است استخوان من

که یا رب ناوکت در کوچهٔ دل کی نهد پا را

غبار رنگ ما از عاجزی بالی نزد ورنه

شکست طره‌ات عمری‌ست پیدا می‌کند ما را

حریف وحشت دل دیدهٔ حیران نمی‌گردد

گهر مشکل فراهم آورد اجزای دریا را

سخن تا در جهان باقی‌ست از معدومی آزادم

زبان گفت‌وگوها، بال پرواز است عنقا را

خزان چهره بس باشد بهار آبروی من

گواه فتح دل دارم شکست رنگ سیما را

بلند و پست، خار راه عجز ما نمی‌گردد

به پهلو قطع سازد سایه چندین کوه و صحرا را

الهی از سر ما کم نگردد سایهٔ مستی

که بی صهبا به پیشانی سجودی نیست مینا را

به بزم وصل از شوق فضول ایمن نی‌ام بیدل

مباد ابرام، تمهید تغافل گردد ایما را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗