دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 246
نخل شمعیم که در شعله دود ریشهٔ ما
نخل شمعیم که در شعله دود ریشهٔ ما
عافیت سوز بود سایه اندیشهٔ ما
بسکه چون جوهرآیینه تماشا نظریم
میچکد خون تحیر ز رگ و ریشهٔ ما
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتماشا نظریم ← سراپا نگاهِ تماشاییمجوهرآیینه ← جوهر و صیقلیّتِ آینهخون تحیر ← خونِ حیرت و سرگشتگیرگ و ریشهٔ ما ← اعماقِ وجود ما
یک نفس ساکن دامان حبابیم امروز
ورنه چون آب روانیست همان پیشهٔ ما
آب روانیست ← همچون آبِ جاری استحبابیم ← همچون حباب ناپایداریمساکن دامان ← آرامگرفته در دامنپیشهٔ ما ← شیوه و کارِ همیشگی ما
گرد صحرای ضعیفیگره دام وفاست
ناله دامن نفشاند ز نی بیشهٔ ما
دام وفاست ← دامِ وفاداری استدامن نفشاند ← خود را نمیتکاند و جدا نمیشودضعیفیگره ← گرهِ ناتوانینی بیشهٔ ما ← نیستانِ وجود ما
گر به تسلیم وفا پا فشرد طاقت عجز
باده از خون رگ سنگکشد شیشهٔ ما
تسلیم وفا ← سپردنِ خود از سرِ وفاسنگکشد ← از سنگ برمیکشدشیشهٔ ما ← جامِ شکنندهٔ ماطاقت عجز ← شکیباییِ برآمده از ناتوانی
ازگل راز به مرغان هوس بو ندهد
غنچهٔ خامشیگلشن اندیشهٔ ما
ازگل راز ← از گلِ رازآلودمرغان هوس ← پرندگانِ خواهش و هوس
باغ جان سختی ما سبزهٔ جوهر دارد
آب از جوی دم تیغ خورد ریشهٔ ما
نفسگرم مراقب صفتان برق فناست
بیستون میشود آب از شرر تیشهٔ ما
برق فناست ← آذرخشِ نابودی استبیستون ← کوهِ تلمیحیِ فرهادشرر تیشهٔ ما ← جرقهٔ تیشهٔ مامراقب صفتان ← اهلِ مراقبه و حضورنفسگرم ← دمِ سوزان و پرشور
دلگمگشته سراغیست زکیفیت شوق
نشئه بالد اگر از دست رود شیشهٔ ما
بالد ← میبالد و فزونی میگیرددلگمگشته ← دلِ سرگشته و گمشدهنشئه ← سرمستیِ عرفانی
وادی عشق سموم دلگرمی دارد
تب شیر است اگرگردکند بیشهٔ ما
تب شیر ← تبِ سوزانِ شیر بیشهدلگرمی ← گرمای باطن و شورسموم ← بادِ گرمِ سوزانوادی عشق ← بیابانِ عشق
نخل نظارهٔ شوقم سراپا بیدل
همچو خط در چمن حسن دود ریشهٔ ما
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزلهای مرتبط