› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 200

هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رازمادشواری درآمدنی

هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما

یادش دل ما برد به جای دگر از ما

امید حریف نفس سست عنان نیست

ما را برسانید به او پیشتر از ما

دل را فلک آخر به گدازی نپسندید

هیهات چه بر سنگ زد این شیشه‌گراز ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشیشه‌گراز ← شیشهٔ نازکِ وجودِ ماهیهات ← دریغا؛ چه دور استگدازی ← گداختن و نرم شدن

تا کی هوس آوارهٔ پرواز توان زیست

یارب که جدا کرد سر زیر پر از ما؟

آیینه به بر غافل از آن جلوه دمیدیم

جز ما نتوان یافت‌کسی را بتر از ما

آیینه به بر ← آینه بر سینهجلوه ← ظهورِ زیباییدمیدیم ← پدید آمدیم؛ دم زدیم

بی‌پردگی آیینهٔ آثار غنا نیست

عریانی ما برد کلاه وکمر از ما

آیینهٔ آثار غنا ← آینهٔ نشانه‌های توانگریبی‌پردگی ← عریانی و بی‌حجابیکلاه وکمر ← نشان جاه و منزلت

گوهر ز قناعت‌گره طبع محیط است

ازکس دل پر نیست فلک را مگر از ما

محیط ← اقیانوس

کس آینه بر طاق تغافل نپسندد

از خود نگرفتی خبر ای بیخبر از ما

بیخبر ← ناآگاه و غافلطاق تغافل ← طاقچهٔ بی‌توجهی

ما را ز درت جرأت دوری چه خیال است

صد مرحله دور است درین ره جگراز ما

جرأت دوری ← گستاخیِ دوری جستنجگراز ← دل و تابِ مامرحله ← منزلِ راه

تا حشر درین بزم محال است توان برد

خلوت زتو و عالم بیرون در از ما

عمری‌ست وفا ممتحن ناز و نیاز است

نی تیغ ز دست تو جدا شد نه سر از ما

زحمتکش وهمیم چه ادبار و چه اقبال

بیدل نتوان‌گفت شب از ما سحر از ما

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗