دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1344
در عشق آنکه قابل دردش ندیدهاند
در عشق آنکه قابل دردش ندیدهاند
حیزیست کز قلمرو مردش ندیده اند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندقابل دردش ← شایستهٔ تحمل درد عشق
گلها که بر نسیم بهار است نازشان
از باد مهرگان دم سردش ندیدهاند
باد مهرگان ← باد پاییزی خشککنندهدم سردش ← نفس سرد و بیمهری پاییزنازشان ← ناز و کرشمهشان
خلقی خیال باز فریبند زیر چرخ
خال زیاد تختهٔ نردش ندیدهاند
خال زیاد ← نقطهٔ زیاد در بازی نردخیال باز ← اهل خیالبازی و فریبزیر چرخ ← زیر فلک؛ در دنیا
واماندهاند خلق به پیچ و خم حسد
کیفیت حقیقت فردش ندیدهاند
فردش ← یگانگی و فردیت آنواماندهاند ← درمانده و گرفتار ماندهاندپیچ و خم حسد ← پیچیدگیهای حسادتکیفیت حقیقت ← گوهر و چگونگی حقیقت
بر سایه بستهاند حریفان غبار عجز
جولان کوه و دشت نوردش ندیدهاند
جولان ← تاختوتاز و حرکت آزادغبار عجز ← گرد ناتوانی و درماندگی
سامان نوبهار گلستان ما و من
رنگ پریدهایست که گردش ندیدهاند
سامان نوبهار ← بساط و رونق بهار نوما و من ← انانیت و خودی
از گاو آسمان چه تمتع برد کسی
شیر سفید و روغن زردش ندیدهاند
تمتع ← بهره و لذتشیر سفید ← شیر گاو؛ بهرهٔ خیالیگاو آسمان ← صورت فلکی ثور
ای بیخبر، ز شکوه یگردون به شرمکوش
آخر ترا حریف نبردش ندیدهاند
شرمکوش ← با شرم و فروتنی بکوشیگردون ← گردون؛ چرخ آسمان
بیدل درین بساط تماشاییان وهم
از دل چه دیدهاند که دردش ندیدهاند
بساط ← صحنه و گسترهتماشاییان وهم ← تماشاگران خیال و پنداردردش ← درد دل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- دشت
- بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
- سامان
- سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
غزلهای مرتبط