دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2754
دیدهای داریم محو انتظار مقدمی
دیدهای داریم محو انتظار مقدمی
یارب این آیینه را زان گل حضور شبنمی
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندانتظار مقدمی ← چشمبهراهِ آمدنشبنمی ← شبنم؛ طراوتِ اندکگل حضور ← گلِ حضورِ یار
آنکه در یکتاییش وهم دویی را بار نیست
چون کنم یادش مقابل میشوم با عالمی
مقابل ← رویارو و همتاوهم دویی ← پندارِ دوگانگییکتاییش ← یگانگیاش
گریهگو خجلت فروشیهای عرض درد اوست
از عرق در پردههای دیده میدزدم نمی
خجلت فروشیهای ← خودفروشیهای شرمسارینمی ← نمِ اشکگریهگو ← گریهکننده و زاریگو
چشمهٔ خونی دگر دارد بن هر موی من
خاک گردم تا به چندین زخم پاشم مرهمی
بن هر موی ← ریشهٔ هر مومرهمی ← مرهم و التیامچشمهٔ خونی ← چشمهٔ خون
چون هلالم دستگاه عاجزی امروز نیست
در عدم بر استخوانها جبهه میدیدم خمی
ای بهار نیستی از قدر خود غافل مباش
هر دو عالم خاک شد تابست نقش آدمی
سنگ اگر گردی شرر خواهد کشیدن محملت
نیست این آسودگیها جز کمینگاه رمی
آسودگیها ← آرامشهای ظاهریمحملت ← بار و محملتکمینگاه رمی ← کمینِ پرتاب و جهش
از گزند امتداد روز و شب غافل مباش
بر سراپای تو پیچیدهست مار ارقمی
مار ارقمی ← مارِ خالخال و زهرآگینگزند امتداد ← آسیبِ کشآمدنِ زمان
مایل قطع وفا تا چند خواهی زیستن
تیغ کین را جز تنک رویی نمیباشد دمی
با کمال عجز بیدل بینیازی جوهریم
در شکست ما کلاه آراییای دارد خمی
بینیازی جوهریم ← جوهرمان استغناستخمی ← خم؛ شکست و انحناکلاه آراییای ← خودآرایی و فخر
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزلهای مرتبط