› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 379

صبحدم سیاره بال افشاند از دامان شب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انشبردیف شبدشواری میانه

صبحدم سیاره بال افشاند از دامان شب

وقت پیری ریخت از هم عاقبت دندان شب

اشک حسرت لازم ساز رحیل فتاده است

شبنم صبح است آثار نم مژگان شب

برنمی‌آید بیاض چشم آهو از سواد

صبح اقبال جنونم نشکند پیمان شب

در هوای دود سودا هوشم از سر رفته است

آشیان از دست داد این مرغ در طیران شب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددود سودا ← دود مالیخولیا و خیال خامطیران ← پرواز

در خم آن زلف خون شد طاقت‌دل‌های چاک

صبح ما آخرشفق‌گردید در زندان شب

طاقت‌دل‌های چاک ← دل‌های چاک از بی‌طاقتی

با جمالش داد هرجا دست بیعت‌آفتاب

طرهٔ مشکین او هم تازه کرد ایمان شب

بیعت‌آفتاب ← بیعت کردن آفتابطرهٔ مشکین ← زلف مشک‌بوی پیشانی

از حوادث فیض معنی می‌برند اهل صفا

می‌فروزد شمع صبح از جنبش دامان شب

دامان شب ← دامن و حاشیهٔ شبفیض معنی ← بهرهٔ معنوی

مژده‌ای ذوق گرفتاری که بازم می‌رسد

نکهت زلف‌کسی از دشت مشک‌افشان شب

ذوق گرفتاری ← لذت گرفتار عشق بودنمشک‌افشان ← مشک‌پاشنکهت ← بوی خوش

خط او بر صبح پنداری شبیخون نامه‌ای‌ست

روی او فردی‌ست گویی در شکست‌شان شب

خط او ← موی نورستهٔ رخسارشبیخون ← حملهٔ ناگهانی شبانهشکست‌شان شب ← شکست‌خوردگان شب

لمعهٔ صبحی که می‌گویند در عالم‌کجاست

اینقدرها خواب غفلت نیست جزبرهان شب

لمعهٔ صبحی ← پرتو و درخشش صبح

گوشه‌گیر وسعت‌آباد غبار جهل باش

پرده‌پوش یک جهان عیب است هندستان شب

هندستان شب ← هندوستانِ شب؛ تیرگی و وسعتوسعت‌آباد ← اقلیم فراخ و گشادهپرده‌پوش ← پوشانندهٔ عیب

بیدل از پیچ وخم زلفش رهایی مشکل است

بر کریمان سهل نبود رخصت مهمان شب

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗