› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 196

چون سرو کلفتی چند پیچیده‌اند بر ما

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه یدهاندبرماردیف بر مادشواری دشوارتر

چون سرو کلفتی چند پیچیده‌اند بر ما

بار دگر نداریم دل چیده‌اند بر ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددل چیده‌اند ← دل ربوده‌اندپیچیده‌اند ← بسته‌اند و پیچیدهکلفتی ← زحمت و بار سنگین

بریک نفس نشاید تکلیف صد فغان بست

نی‌های این نیستان نالیده‌اند بر ما

فغان ← ناله و فریادنالیده‌اند ← ناله‌ها کرده‌اندنیستان ← نیستان نی

چون گوهر از چه‌جرأت زین ورطه سربرآریم

امواج آستین‌ها مالیده‌اند بر ما

آستین‌ها مالیده‌اند ← دست شسته‌اند؛ رد کرده‌اندورطه ← پرتگاه و مهلکه

در عرصه‌گاه عبرت چون رنگ امتحانیم

هرجاست دست و تیغی یازیده‌اند بر ما

عبرت ← پندعرصه‌گاه ← میدانیازیده‌اند ← دراز کرده‌اند

ای دانه چند نالی از آسیای‌گردون

ما را ته زمین هم ساییده‌اند بر ما

آسیای‌گردون ← آسیای آسمانساییده‌اند ← خرد و ساییده کرده‌اند

انسان نشان طعن است درکارگاه ابرام

عالم سریشمی کرد چسبیده‌اند بر ما

ابرام ← اصرار و سفت‌کردنسریشمی ← چسبناک چون سریشمطعن ← طعنه و سرزنش

جاه از شکست چینی بر فقر غالب افتاد

یاران ز سایهٔ مو چربیده‌اند بر ما

جاه ← مقام و بزرگیچربیده‌اند ← برتری جسته؛ چربیده‌اندچینی ← ظرف چینی شکننده

تا جبهه نقش پا نیست زحمت ز ماجدانیست

آخر چو گردن شمع سر دیده‌اند بر ما

جبهه ← پیشانینقش پا ← رد پا؛ سجدهگردن شمع ← گردن سوختهٔ شمع

صبح جنون بهاریم رسوای اعتباریم

چاک قبای امکان پوشیده‌اند بر ما

چاک قبای امکان ← چاک جامهٔ هستی

نومیدی از دو عالم افسونگر تسلی‌ست

روغن ز سودن دست مالیده‌اند بر ما

افسونگر ← جادوگرروغن ز سودن دست ← روغنِ بی‌حاصل از مالش دست

آیینهٔ یقینیم اما به ملک اوهام

گرد هزار تمثال پاشیده‌اند بر ما

اوهام ← پندارهاتمثال ← تصویر و نقش

در خرقهٔ گدایان جز شرم نیست چیزی

بهر چه این سگی چند غریده‌اند بر ما

غریده‌اند ← غرّش کرده‌اند

بیدل چه سحر کاری‌ست کاین زاهدان خودبین

آیینه در مقابل خندیده‌اند بر ما

آیینه ← آینهٔ خودنماییزاهدان خودبین ← پارسایان مغرور
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗