› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 880

کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت

وزن مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه اییتدشواری دشوارتر

کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت

شمع صفت به داغ برد آینه خودنماییت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجهد ← کوششخودنماییت ← خودنمایی توسر هواییت ← هوس‌بازی و هوایی بودن سرشمع صفت ← مانند شمعنقش پا ← جای پا

دل به غبار وهم و وظن رفت زشغل ما و من

آینه‌ها به باد داد زنگ نفس زداییت

زنگ ← زنگ‌زدگی آینهغبار وهم ← گرد خیال و پندارنفس زداییت ← نفس‌زدایی و پاک‌کردن خودیوظن ← گمان و ظن

فقر نداشت اینقدر رنج خیال پا و سر

خانهٔ کفشدوز کرد فکر برهنه‌پاییت

برهنه‌پاییت ← پابرهنگیِ توخانهٔ کفشدوز ← دکان کفاشرنج خیال ← رنجِ پندارفقر ← درویشی و نیازمندی

آینه‌داری خیال شخص تو را مثال کرد

خاک چهره به سر فشاند خاک به سر جداییت

آینه‌داری ← آینه‌داری و تمثیل‌گریجداییت ← جداییِ توخاک به سر ← خاک‌برسر و سوگواریمثال کرد ← تمثیل و نمونه ساخت

هیأت چرخ دیده‌ای محرم احتیاج باش

کاسه بلند چیده است دستگه گداییت

دستگه گداییت ← دستگاه و رونق گدایی تومحرم احتیاج ← همدم نیازهیأت چرخ ← شکل و ساخت آسمانکاسه بلند ← کاسهٔ بلند گدایی

از نفس هواپرست رنگ غنای دل شکست

بر سر آشیان فتاد آفت پرگشاییت

آفت ← بلا و آسیبغنای دل ← توانگری دلنفس هواپرست ← نفس هوس‌پرستپرگشاییت ← پرگشودن و پرواز تو

گربه فلک روی که نیست بند هواگسیختن

همچو سحر گرفته‌اند در قفس رهاییت

قفس رهاییت ← قفسِ آزادیِ متناقض توهواگسیختن ← گسستن بند هوسگربه فلک ← گر به فلک روی

دامن خود به دست گیر شکر حقوق عجز کن

قاصد رمز مدعاست خجلت نارساییت

حقوق عجز ← حقِ ناتوانیخجلت نارساییت ← شرمِ نارسایی توقاصد رمز ← پیام‌رسان رمزمدعاست ← ادعا و مطلب است

سجده فسون قدرت است پایهٔ همت بلند

ربط زمین و آسمان داده به هم دوتاییت

دوتاییت ← دوگانگی و جفت‌بودن توربط ← پیوندفسون قدرت ← افسون و جادوی قدرتپایهٔ همت ← پایه و ستون همت

خشک و تر بهار رنگ سر به ره امید ماند

لیک به فرق گل فکند سایه کف حناییت

بهار رنگ ← بهارِ رنگ و جلوه‌گریخشک و تر ← همه چیز؛ خشک و ترسر به ره ← سر بر راه امیدفرق گل ← بالای سر گلکف حناییت ← کف حنایی‌رنگ تو

چشم تأمل حباب، تا کف و موج وارسید

با همه‌ام دچار کرد یک نگه آشناییت

حباب ← حباب آبدچار کرد ← گرفتار کردنگه آشناییت ← نگاه آشناییِ توچشم تأمل ← نگاه اندیشه‌گرکف و موج ← کف و موج دریا

بیدل اگر نه شرم عشق، لب گزد از جنون تو

تا به سپهر می‌رسد چاک سحر قباییت

شرم عشق ← شرمِ عشققباییت ← قبای تولب گزد ← لب بگزد از پشیمانیچاک سحر ← شکاف سحرگاهی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗