دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 707
نه ما را صراحی نه پیمانه ایست
نه ما را صراحی نه پیمانه ایست
دل و دیده غوغای مستانه ایست
ز دل شش جهت شیشهها چیدهاند
جهان حلب خوش پریخانهایست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندحلب ← شیشهٔ حلب؛ بلورشش جهت ← شش سوی عالمشیشهها ← آینهها/شیشههاپریخانهایست ← خانهٔ پریان است
به هرگردبادیکزین دشت و در
تامل کنی هوی دیوانه ایست
تامل کنی ← اگر نیک بنگریدشت و در ← دشت و درههوی دیوانه ← هوای نفس دیوانهوار
گر این است سنگینی خواب ما
خروش قیامت هم افسانه ایست
درین انجمن فرصت ما و من
همان قصهٔ عشق و پروانهایست
انجمن ← جمع و محفل دنیاما و من ← انانیت؛ خودی
قناعت به گوشت نگفت ای صدف
که در جیب لب بستنت دانهایست
رفیقان تلاشی که آنجا رسیم
درین دشت دل نام ویرانهایست
تلاشی ← کوششیدشت دل ← پهنهٔ دلویرانهایست ← ویرانهای است
مباشید غافل ز وضع جنون
به هر زلف آشفتگی شانهایست
وضع جنون ← حال و رسم دیوانگی
ز تحقیق خود هیچ نشکافتیم
سرم در گریبان بیگانه ایست
چو بیدل توان از دو عالمگذشت
اگر یک قدم جهد مردانهایست
جهد مردانهایست ← کوشش دلیرانه است
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- وضع
- حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
- تحقیق
- جستوجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
- دشت
- بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
- قیامت
- رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بیاندازه.
غزلهای مرتبط