› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1772

فریاد جهان سوخت نفس سعی کمندش

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ندشدشواری دشوار

فریاد جهان سوخت نفس سعی کمندش

تا سرمه رسانید به مژگان بلندش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسرمه رسانید ← سرمه رساندمژگان بلندش ← مژه‌هایِ بلندِ اونفس سعی کمندش ← دمِ کوششِ کمندِ او

از حیرت راه طلبش انجم و افلاک

گم کرد صدا قافلهٔ زنگله بندش

انجم و افلاک ← ستارگان و آسمان‌هاحیرت راه طلبش ← سرگشتگیِ راه جستجوی اوزنگله بندش ← زنگوله‌بستهٔ کاروانش

ننمود سحر نیز درین معرض ناموس

بیش از دو نفس رشته به صد چاک پرندش

دو نفس ← دو دم؛ اندک زمانیرشته به صد چاک ← رشتهٔ صدپارهمعرض ناموس ← عرصهٔ آبرو و غیرتپرندش ← پرند و حریرِ او

هر گرد که برخاست ازین دشت پری بود

یارب به چه رفتار جنون کرد سمندش

رفتار جنون ← رفتارِ دیوانه‌وارسمندش ← اسبِ تندرویشپری ← پری؛ موجودِ لطیفِ خیالیگرد ← غبار

صد مصر شکر آب شد از شرم حلاوت

پیش دو لب او که مکرر شده قندش

شرم حلاوت ← شرم در برابرِ شیرینیشکر آب شد ← آب شد از شرمِ شیرینیمصر شکر ← سرزمینِ شکر؛ مصرِ شیرینیمکرر شده قندش ← قندِ پالوده و دوباره‌پخته‌اش

کو تحفهٔ دیگر که بیرزد به قبولی

دل پیشکشی بود که در خاک فکندش

بیرزد به قبولی ← شایستهٔ پذیرش باشدتحفهٔ دیگر ← هدیهٔ دیگردر خاک فکندش ← به خاک افکندشپیشکشی ← هدیهٔ تقدیمی

جز در چمن شرم جمالش نتوان دید

ای آیینه‌سازان عرق افتاد پسندش

آیینه‌سازان ← سازندگانِ آینهعرق افتاد پسندش ← عرقِ شرم پسندِ او شدچمن شرم ← چمنِ حیا و شرمساری

تسلیم به غارتکدهٔ یأس ندارد

جز سجده که ترسم ز جبینم ببرندش

جبینم ← پیشانی‌امسجده ← سجده و پیشانی‌برخاکغارتکدهٔ یأس ← غارتگاهِ ناامیدی

چون من ز دل خاک کمر بسته جهانی

تا زور چه همت‌گسلد اینهمه بندش

بندش ← بندها و قیدهایشدل خاک ← درون و جانِ خاکهمت‌گسلد ← همت را بگسلد و بشکندکمر بسته ← آماده‌کار و کمر‌بسته

تشویش دل کس نتوان سهل شمردن

زان شیشه حذر کن که به راهت شکنندش

تشویش دل ← پریشانی و آشفتگیِ دلسهل شمردن ← آسان پنداشتنشیشه ← شیشهٔ شکننده؛ دلِ نازک

دل فتنهٔ شور افکن هنگامهٔ هستی است

نُه مجمر گردون و یک آواز سپندش

فتنهٔ شور افکن ← فتنهٔ غوغابرانگیزنُه مجمر گردون ← نه مجمرِ آسمان؛ نه فلکهنگامهٔ هستی ← غوغایِ هستی

بیدل به که گویم غم بیداد محبت

این تیر نه آهی‌ست که از دل شکنندش

آهی‌ست ← تنها یک آه نیستبیداد محبت ← ستمِ عشقتیر ← تیرِ غم
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗