› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1743

بی‌پردگی کسوت هستی ز حیا پرس

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اپرسردیف پرسدشواری درآمدنی

بی‌پردگی کسوت هستی ز حیا پرس

این جامه حریر است ز عریانی ما پرس

آه است سراغ نم اشکی که نداریم

چون گم شود آیینهٔ شبنم ز هوا پرس

اسرار وفا منحصر کام و زبان نیست

چون سبحه ز هر عضو من این نکته جدا پرس

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداسرار وفا ← رازهای وفاداریسبحه ← تسبیح و دانه‌های ذکرعضو ← اندام بدنکام و زبان ← دهان و زبان؛ سخن صرف

از مجمل هر چیز عیان است مفصل

کیفیت ابرام هم از دست دعا پرس

مستقبل امید دو عالم همه ماضی است

این مسئله بر هر که رسی رو به قفا پرس

دو عالم ← دنیا و آخرتقفا ← پشت سر؛ جهت گذشتهماضی ← گذشتهمستقبل ← آینده

عالم همه آوارهٔ پرواز خیال است

سرمنزل این قافله از بانگ درا پرس

جز تجربهٔ سنگ محک عیب و هنر نیست

رمز کرم و خسّت مردم ز گدا پرس

خسّت ← بخل و تنگ‌چشمیرمز ← راز و نشانهسنگ محک ← سنگ آزمایش عیارعیب و هنر ← نقص و هنرکرم ← بخششگدا ← گدا؛ محک سخاوت

ای همت دونان سبب حاصل کامت

تدبیر گشاد گره از ناخن ما پرس

واماندگی از شش جهت آغوش گشوده‌ست

راهی که به جایی نرسد از همه جا پرس

در گرد تک و پوی سلف ناله جنون داشت

دل گفت سراغ همه بی‌صوت و صدا پرس

بی‌صوت و صدا ← بی‌آوا و خاموشتک و پوی ← دویدن و جست‌وجوی پیاپیسراغ ← جویایی و خبرگیریسلف ← پیشینیانناله جنون ← نالهٔ دیوانگی

بیدل به هوس طالب عنقا نتوان شد

تا گم شدن از خویش ره خانهٔ ما پرس

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗