دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1909
گرم نوید کیست سروش شکست رنگ
گرم نوید کیست سروش شکست رنگ
کز خویش میروم به خروش شکست رنگ
جام سلامت از می آسودگی تهی است
غافل مشو ز بادهفروش شکست رنگ
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبادهفروش ← فروشندهٔ بادهجام سلامت ← جام تندرستی و آرامششکست رنگ ← فروریختن رنگ و تعینمی آسودگی ← شراب آسودگی
مانند نور شمع درین عبرت انجمن
بالیدهایم لیک ز جوش شکست رنگ
بالیدهایم ← رشد کردهایمجوش شکست رنگ ← شور شکستن رنگ و صورتعبرت انجمن ← محفل پند و عبرت
ای صبح گر ز محمل عجزیم چاره نیست
باید نفس کشید به دوش شکست رنگ
غیر از خزان چه گرد کند رفتن بهار
خجلت نیاز بیهده کوش شکست رنگ
چون موج برصحیفهٔ نیرنگ این محیط
نتوان نمود غیر نقوش شکست رنگ
محیط ← دریانقوش شکست رنگ ← نقشهای فروریختن رنگ
آنجا که عجز قافله سالار وحشتست
صد کاروان دراست خروش شکست رنگ
خروش شکست رنگ ← غوغای شکستن رنگقافله سالار ← سالار کاروانوحشتست ← وحشت است؛ دهشت
آخر برای دیدهٔ بیخواب ما چو شمع
افسانه شد صدای خموش شکست رنگ
پرواز محو و منزل مقصود ناپدید
ما و دلیم باخته هوش شکست رنگ
باخته هوش ← هوش از دست دادهشکست رنگ ← فروریختن ظاهرمنزل مقصود ← منزل مقصود؛ غایت راهپرواز محو ← پرواز نابودی و فنای خود
شاید پیام بیخودی ما به او رسد
حرفی کشیدهایم به گوش شکست رنگ
بیدل کجاست فرصت گامی در این چمن
چون رنگ رفتهایم به دوش شکست رنگ
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
- محو
- زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
غزلهای مرتبط