› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 886

تا ز پیدایی به گوشم خواند افسون احتیاج

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه وناحتیاجردیف احتیاجدشواری دشوار

تا ز پیدایی به گوشم خواند افسون احتیاج

روز اول چون دلم خواباند در خون احتیاج

نغمهٔ‌قانون این محفل صلای جود کیست

عالمی را از عدم آورد بیرون احتیاج

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداحتیاج ← نیازصلای جود ← دعوت به بخششعدم ← نیستینغمهٔ‌قانون ← نغمهٔ ساز قانون

حسن و عشقی‌نیست جز اقبال و ادبار ظهور

لیلی این بزم استغناست، مجنون احتیاج

اقبال و ادبار ← روی‌آوردن و پشت‌کردنبزم استغناست ← بزم بی‌نیازی استظهور ← پدیداریمجنون احتیاج ← مجنونِ نیاز

تا نشد خاکستر از آتش سیاهی‌گم نشد

تیره‌بختیها مرا هم کرد صابون احتیاج

تیره‌بختیها ← تیره‌بختی‌هاصابون احتیاج ← صابونِ نیاز؛ پاک‌کننده

صید نیرنگ توهم را چه هستی‌کوعدم

پیش ازین خونم غنا می‌خورد اکنون احتیاج

احتیاج ← نیازتوهم ← پندارصید نیرنگ ← شکار فریبغنا ← توانگری و بی‌نیازی

درخور جا هست ابرام فضولی‌های طبع

سیم و زر چون بیش شد می‌گردد افزون احتیاج

با لئیمان گر چنین حرص گدا طبعت خوش است

بایدت زیر زمین بردن به قارون احتیاج

قارون ← قارون؛ ثروتمند بخیللئیمان ← بخیلانگدا طبعت ← طبع گداصفت تو

گر لب از اظهار بندی اشک مژگان می‌درد

تا کجا باید نهفت این ناله مضمون احتیاج

صبح این ویرانه با آن بی‌تعلق زیستن

می‌برد از یک نفس هستی به گردون احتیاج

عرض مطلب نرمی گفتار انشا می‌کند

حرف ناموزون ما را کرد موزون احتیاج

همچو اهل قبر بیدل بی‌نفس باشی خوش است

تا نبندد رشته‌ات بر ساز گردون احتیاج

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗