› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 998

مگو این نسخه طور معنی‌ای یک دست‌کم دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه مداردردیف دارددشواری دشوار

مگو این نسخه طور معنی‌ای یک دست‌کم دارد

تو خارج نغمه‌ای ساز سخن صد زیر و بم دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخارج نغمه‌ای ← از آهنگ بیرون‌ایزیر و بم ← نت‌هایِ زیر و بمِ موسیقی

صلای عام می‌آید به گوش از ساز این محفل

قدح بحرکدا چیده‌ست و جام از بهر جم دارد

بحرکدا ← دریایِ گدایی و نیازجم ← جمشیدصلای عام ← دعوتِ همگانی

ادب هرجا معین‌کرده نزل خدمت پیران

رعایت‌کردگان رغبت اطفال هم دارد

رعایت‌کردگان ← کسانی که رعایت شده‌اندنزل ← خوانِ پذیرایی

زیان را سود دانستم‌کدورت را صفا دیدم

سواد نسخهٔ کمفرصتان خط در عدم دارد

خط در عدم ← خط‌خورده در نیستیکمفرصتان ← کوتاه‌مجال‌ها؛ کم‌فرصتان

خم ابرو شکست زلف نیز آرایش است اینجا

نه تنها حسن قامت را به رعنایی علم دارد

به چشم هوش اگر اسرار این آیینه دریابی

صفا و جوهر و زنگار چشمک‌ها بهم دارد

جوهر ← صیقل و ذاتِ آیینهزنگار ← زنگِ تیرگیِ آیینهچشمک‌ها ← درخشش‌هایِ لحظه‌ای

من این نقشی که می‌بندم به قدرت نیست پیوندم

زبان حیرت انشایم به موهومی قسم دارد

انشایم ← نگارش و بیانمزبان حیرت ← زبانِ سرگشتگیموهومی ← پنداری و خیالی

نوشتم آنچه دل فرمود خواندم هر چه پیش آمد

مرا بی‌اختیاریها به خجلت متهم دارد

بی‌اختیاریها ← بی‌ارادگی‌ها

ز تحریرم توان‌کیفیت تسلیم فهمیدن

غرورکاتب اینجا سرنگونی تا قلم دارد

سرنگونی ← واژگونی؛ فروتنیِ قلمغرورکاتب ← کبرِ نویسنده

نفس تا هست فرمان هوس‌ها بایدم بردن

به هر رنگی که خواهی‌گردن مزدور خم دارد

مزدور ← اجیر و فرمانبرنفس ← خودی و هوای نفسانی

تمیز خوب و زشتم سوخت ذوق سرخوشی بیدل

ز صاف و درد مخمور آنچه یابد مغتنم دارد

صاف و درد ← میِ صاف و دُردمخمور ← خمار و نیمه‌مستمغتنم ← غنیمت‌شمرده
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗