دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 996
شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد
شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد
سفالین کوس درویشان ز بس خشک است نم دارد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندسفالین کوس ← طبلِ سفالیِ درویشانعلم دارد ← پرچم برافراشته؛ اعلام میکندمفلسی ← تهیدستی
سر در جیب، آزاد است از فتراک آفتها
مقیمگوشهٔ دل حکم آهوی حرم دارد
پریشان نسخهایم از ربط این اجزا چه میپرسی
تأملهای بیشیرازگی ما را بهم دارد
بیشیرازگی ← بیشیرازه؛ بیانسجامپریشان نسخهایم ← چون نسخۀ آشفتهایم
تمیز پشت و رویت اینقدر فطرت نمیخواهد
عدم آنجاکه هستی گل کند .ستی عدم دارد
تمیز ← بازشناختن و فرقنهادنعدم ← نیستیفطرت ← سرشتِ ذاتی
نگاهی تا ببالد رفتهای بیرون از بن محفل
چو شمع اینجا همان تحریک مژگانت قدم دارد
صدا بر ششجهت میپیچد ازیک دامن افشاندن
جهان صید کمند وحشیای کز خویش رم دارد
دامن افشاندن ← تکاندادنِ دامنرم دارد ← رمندگی و گریز داردششجهت ← شش سویِ عالمکمند ← طنابِ شکار
به پرهیز ای هوس از اتفاق پنبه و آتش
مریض حسرتیم و شربت دیدار سم دارد
اتفاق پنبه و آتش ← نزدیکیِ پنبه و آتش؛ هلاکتشربت دیدار ← نوشِ دیدار که زهر است
ندامت مطلبم دیگر مپرس از رمز مکتوبم
شقی در سینه دارد خامهٔ من گر رقم دارد
نوای نیستان عافیت، آهنگ تصویرم
ز ساز خود برون ناآمدنهایم علم دارد
آهنگ تصویرم ← نغمۀ نقشپذیرفتهامبرون ناآمدنهایم ← از خود بیرون نیامدنهایمنیستان عافیت ← نیستانِ آسودگی
نفس تا میکشم چون غنچه از خود رفتهام بیدل
ز غفلت در بغل مینای من سنگ ستم دارد
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- غنچه
- گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
- غفلت
- بیخبری و بیتوجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
- محفل
- انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوهگاهِ شمعِ معشوق.
غزلهای مرتبط