› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2242

مزرع تسلیم ادب حاصلم

وزن مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه لمدشواری دشوار

مزرع تسلیم ادب حاصلم

سر نکشد گردن آب و گلم

موج گهر نیستم اما ز ضعف

آبله گل کرده ره منزلم

خاک ندامت به سر عاجزی

صبحم اگر تار نفس بگسلم

نفی من آیینهٔ اثبات اوست

حق دمد آندم که کنی باطلم

بار نفس می‌کشم و چاره نیست

بی‌تو فتاده‌ست الم بر دلم

الفت دل سدّ ره کس مباد

کرد همین آبله پا در گلم

عافیتم داد به توفان شرم

راند به دریا عرق ساحلم

خامشی اسباب غنا بود و بس

تا به زبان آمده‌ام سایلم

بر تپشم تهمت راحت مبند

بیضه منه زبر پر بسملم

گرد من از قافلهٔ رنگ نیست

کلک مصور چه‌کشد محملم

نامه برید از چمن خون من

برگ حنایی به کف قاتلم

آبم ازین درد که آن مست ناز

آینه می‌خواهد و من بیدلم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗