› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2243

ننمود غنچه‌ات آنقدر ادب اقتضای تاملم

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه لمدشواری دشوارتر

ننمود غنچه‌ات آنقدر ادب اقتضای تاملم

که ز بوی گل شنود کسی اثر ترانهٔ بلبلم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداقتضای ← لازمه و خواهشتاملم ← درنگ و تأمل منترانهٔ بلبلم ← نغمهٔ بلبل من

به خیال مستی نرگست نشدم قدح کش گلشنی

که ترنگ شیشه به دل نزد ز شکست طره سنبلم

ترنگ شیشه ← طنین شیشهسنبلم ← سنبل من؛ زلفطره ← زلف پیشانیقدح کش ← پیاله‌نوشنرگست ← نرگس چشم تو

ز مقابل تو ضروری‌ام شده ننگ تهمت دوری‌ام

ادب امتحان صبوری‌ام به قفا نشانده کاکلم

تهمت دوری‌ام ← تهمت دوری منضروری‌ام ← ناگزیرمقفا ← پس گردنکاکلم ← کاکل و زلف پیشانی‌ام

نگهی بهانهٔ نازکن، در خلدم از مژه بازکن

که نیازمند محرفی ز کمین تیغ تغافلم

بهانهٔ نازکن ← بهانهٔ ناز بسازتیغ تغافلم ← شمشیر نادیده‌گرفتن منخلدم ← بهشت و خلد منمحرفی ← برگردان و منحرف‌کننده

ز تصنع من و ما مگو، اثرم ز وهم و گمان مجو

به تحیری نشدم فرو که بیان رسد به تغافلم

تحیری ← سرگشتگی‌ایتصنع ← ساختگی و تظاهرتغافلم ← تغافل و نادیده‌گرفتن منمن و ما ← انانیتوهم ← پندار

خم دستگاه قد دو تا، به چه طاقتم کند آشنا

مکن امتحان اقامتم که ز سر گذشته، این پلم

اقامتم ← برپایی و ماندن منخم دستگاه ← دستگاه خمیدگیقد دو تا ← قد خمیدهپلم ← پل من

به فنا بود مگر ایمنی، زکشاکش غم زندگی

که فتاده بر سر عافیت ز نفس غبار تسلسلم

تسلسلم ← زنجیره و تسلسل منعافیت ← سلامتفنا ← نیستی عرفانی

غم ناقبولی ما ومن به که بشمرم من بیخبر

که به رنگ شیشهٔ سرنگون دل آب بردهٔ قلقلم

سرنگون ← واژگونقلقلم ← قلقل و صدای شیشهٔ منما ومن ← ما و من؛ انانیتناقبولی ← نپذیرفته‌شدن

قدمی درین چمن از هوس نگشود ممتحن طلب

که دلیل رفتن دل نشد به هزار جاده رگ گلم

چقدر ز منظر بی‌نشان شده شوق مایل جسم و جان

که رسیده تا فلک این زمان خم مایه‌های تنزلم

تنزلم ← فرود آمدن منمایل ← گرایش‌یافتهمایه‌های ← بن‌مایه‌هامنظر بی‌نشان ← چشم‌انداز بی‌نام‌ونشان

من بیدل از در عاجزی به کجا روم چه فسون کنم

ز شکست جرات بال و پر قفس آفرین توکلم

توکلم ← توکل منجرات ← جرأتعاجزی ← ناتوانیفسون ← افسونقفس آفرین ← قفس‌ساز
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗