› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 803

ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اییستدشواری دشوار

ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست

که خو‌‌دپرستی عالم، بهار یکتایی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبهار یکتایی‌ست ← بهار یگانگیجوهرت شناسایی ← ذات تو شناخت حق استخودپرستی عالم ← خودبینی جهانی

نه گلشنی‌ست به پیش نظر، نه دشت و نه در

بلندی مژه ا‌ت منظر خودآرایی‌ست

بلندی مژه ← بلندی مژگانخودآرایی‌ست ← خودنمایی و آرایش خویشدشت و نه در ← دشت و درهگلشنی‌ست ← باغی است

بهار رمز ازل تا چه وقت گیرد رنگ

هنوز نغمهٔ نی تشنهٔ لب نایی‌ست

رمز ازل ← راز ازلیلب نایی‌ست ← لب نایی‌زننغمهٔ نی ← آهنگ نیگیرد رنگ ← رنگ و ظهور یابد

مگر ز غیب برآییم تا عیان گردیم

ز خود نشان چه دهد قطره‌ای که دریایی‌ست

عیان ← آشکار و پدیدارغیب ← عالم نهانقطره‌ای که دریایی‌ست ← قطره‌ای که خود دریاست

ز ذات محض چه اسما که برنمی‌آییم

جهان وهم و گمان فطرت معمایی‌ست

اسما ← نام‌های الهیذات محض ← ذات صرف حقفطرت معمایی‌ست ← سرشت رازگونهوهم و گمان ← پندار و گمان

دل از تکلف هستی جنون‌نمایی کرد

نفس در آینه رنگ بهار سودایی ست

بهار سودایی ← بهار سودازده و شوریدهتکلف هستی ← تظاهر به بودنجنون‌نمایی ← دیوانه‌نمایی

به بزم وصل جنون ناگزیر عشق افتاد

ز منع بلبل ادب کن بهار سودایی ست

کس به ستر عیوب نفس چه چاره کند

غبار نیستی آیینه‌ایم و رسوایی‌ست

لطافتی‌ست به طبع درشتی آفاق

مقیم پرده سنگ انتظار مینایی‌ست

انتظار مینایی‌ست ← انتظارِ مینای شیشه‌ایدرشتی آفاق ← سختی و خشونت جهانلطافتی‌ست ← نازکی و ظرافتی هستپرده سنگ ← پرده و حجاب سنگی

شکست بام و دری چند می‌کند فریاد

که از هوا به در آیید خانه صحرایی‌ست

از هوا به در آیید ← از هوس و خیال برون آییدخانه صحرایی‌ست ← خانه همان صحراستشکست بام و دری ← ویرانی سقف و در

به عرض نیم نفس کس چه گردن افرازد

حباب ما عرق انفعال پیدایی ست

تو هم دری چو شرر واکن و ببند، بس است

به کارخانهٔ فرصت، عدم تماشایی ست

فتاده‌ایم به راهت چو سایه جبهه به خاک

ز پش ما به تغافل زدن چه رعنایی‌ست

تغافل زدن ← به‌عمد نادیده‌گرفتنجبهه به خاک ← پیشانی بر خاکرعنایی‌ست ← ناز و کرشمه است

رعونتی به طبعت که چون غبار سحر

اگر به باد روی پیشت اوج پیمایی‌ست

اوج پیمایی‌ست ← اوج‌گرفتن و بالا رفتنرعونتی ← کبر و خودبینیغبار سحر ← غبار بامدادی

تلاش کعبه و دیرت نمی‌رود بیدل

بهشت و دوزخ‌خویشی خیال هرجایی ست

خیال هرجایی ← خیال سرگردان و بی‌قراردوزخ‌خویشی ← دوزخِ خویشتنکعبه و دیرت ← کعبه و دیرِ تو
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗