› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1548

حسرت مخمورم آخر مستی انشا می‌شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امیشودردیف می شوددشواری نسبتاً آسان

حسرت مخمورم آخر مستی انشا می‌شود

تا قدح راهی است کز خمیازه‌ام وامی‌شود

جز حیا موجی ندارد چشمهٔ آیینه‌ام

گرد من چندان که روبی آب پیدا می‌شود

بس که دارد بی‌نشانی پرده ناموس من

در نگین نامم چو بو در گل معما می‌شود

لب گشودن رشتهٔ اسرار یکتایی گسیخت

نسخه بی‌شیرازه چون شد معنی اجزا می‌شود

نسبت تشبیه غیر از خفت تنزیه نیست

شیشه می‌باید شکستن نشئه رسوا می‌شود

انفعال فطرت از کم‌ظرفی ما روشن است

قطره کز دریا جدا شد ننگ دریا می‌شود

کامرانی‌های دنیا کارگاه خودسری‌ست

با فضولی طبع چون خو کرد مرزا می‌شود

پاس دل دارید کز پیچ و خم این کوهسار

نشئه بی‌پرواست اما کار مینا می‌شود

پردهٔ فانوس می‌باشد شریک نور شمع

جسم در خورد صفای دل مصفا می‌شود

نوبت موی سفید است از امل غافل مباش

صبح چون گل کرد حشر آرزوها می‌شود

نقش نیرنگ جهان را جز فنا نقاش نیست

این بناها چون حباب از سیل برپا می‌شود

حسن سعی، آیینه روشن می‌کند انجام را

ریشهٔ تاک است کآخر موج صهبا می‌شود

زاهد از دل شوق تسبیح سلیمانی برآر

ای ز معنی بی‌خبر دین تو دنیا می‌شود

تنگی آفاق تا دل، دقت اوهام تست

از غبارت هرچه گردد پاک، صحرا می‌شود

خلق را رو بر قفا صبح قیامت دیدنی‌ست

دی نمایان‌ست زان روزی که فردا می‌شود

بس که مضمون‌های مکتوب محبت نازک است

خطش از برگشتن قاصد چلیپا می‌شود

زبن ندامت خانه بیرون رفتنت دشوار نیست

هرقدر دستی که می‌سایی به هم پا می‌شود

کرد بیدل گفتگو ما را ز تمکین منفعل

قلقل آخر سرنگونی‌های مینا می‌شود

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗