دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1027
دل از وسعت اگر شانی ندارد
دل از وسعت اگر شانی ندارد
بیابان هم بیابانی ندارد
در این دریا ندامت اعتبار است
گهر جز اشک عریانی ندارد
جنون مینالد از بیدستگاهی
که عریانی گریبانی ندارد
تو خواهی شیشه بشکن خواه ساغر
طرب جز رنگ سامانی ندارد
به خود میبال لیک از غصه خوردن
تنور آرزو نانی ندارد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتنور آرزو ← تنورِ آرزو
محبت پیشهای بگداز و خون ش
که درد عشق درمانی ندارد
خون ش ← خون شو؛ یکسر گداز شومحبت پیشهای ← ای آنکه پیشهات عشق است
کشد چون گردباد آخر ز حلقت
گریبانی که دامانی ندارد
گریبانی ← گریبان؛ یقه
در دل میزنی آزادیت کو
مگر آیینه زندانی ندارد
آیینه ← آیینه؛ دلِ انعکاسپذیرزندانی ← محبوسِ تصویر در آیینه
محبت دستگاه عافیت نیست
تحیر ربط مژگانی ندارد
تظلم دوری از اصل است ور نه
نفس در سینه افغانی ندارد
افغانی ← ناله و فغانتظلم ← فریادِ ستمدیدگی
تحیر بسمل اشک نیازم
به خون غلتیدنم جانی ندارد
اشک نیازم ← اشکِ نیاز و زاریامتحیر بسمل ← سرگشتگیِ ذبیح
اگر عشق بتان کفر است بیدل
کسی جز کافر ایمانی ندارد
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- عافیت
- تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
- ساغر
- جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
- دریا
- پهنه بزرگ آب؛ کنایه از گستردگی، بیکرانی یا اصل وحدت.
- اعتبار
- ارج و آبرو؛ کنایه از بیبنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
- دستگاه
- سازوبرگ و حشمت؛ کنایه از جاه و جلالِ بیبنیادِ دنیا.
غزلهای مرتبط