دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2381
حرفم همه از مغز است از پوست نمیگویم
حرفم همه از مغز است از پوست نمیگویم
آن را که به جز من نیست من اوست نمیگویم
اسرار کماهی را تأویل نمیباشد
سر را سر و پا را پا، زانوست نمیگویم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداسرار کماهی ← رازها چنانکه هستندتأویل ← تفسیر باطنیزانوست ← زانو است؛ نه جز آن
ظرفست به هر صورت آیینهٔ استعداد
درکوزه اگر آبست در جوست نمیگویم
آیینهٔ استعداد ← آینهٔ قابلیتدر جوست ← در جوی استدرکوزه ← در کوزهظرفست ← ظرف است؛ گنجایش دارد
معنی نظران دورند از وهم غلط فهمی
نارنج ذقن سیب است لیموست نمیگویم
ذقن ← چانهمعنی نظران ← اهل معنی و بینشنارنج ذقن ← چانهٔ نارنجیفاموهم غلط فهمی ← پندارِ بدفهمی
عیب و هنر این بزم افشاگر اسرار است
هر چند گل چشم است بیبوست نمیگویم
افشاگر اسرار ← فاشکنندهٔ رازهابیبوست ← بیبو است؛ بیمعنیعیب و هنر ← نقص و کمالگل چشم ← گلِ چشم؛ ظاهر زیبا
من هم به در انصاف از فعل خود آگاهم
گر غیر بدم گوید بدگوست نمیگویم
بدگوست ← بدگو استدر انصاف ← از روی انصاففعل خود ← کردار خویش
گر صفحهٔ آفاقست یا آینهٔ اطلاق
تا پشت و رخی دارد یکروست نمیگویم
آینهٔ اطلاق ← آینهٔ مطلق بودناطلاق ← مطلقیت عرفانییکروست ← یکرویه است
جاه و حشم دنیا ننگ است ز سر تا پا
چینی چو سر فغفور بیموست نمیگویم
بیموست ← بیمو است؛ عریان از زینتجاه و حشم ← مقام و خدموحشمفغفور ← امپراتور چینننگ ← شرم و عار
لبریز فنا باید تا دل همه را شاید
ناگشته تهی از خود مملوست نمیگویم
تهی از خود ← خالی از خودیشاید ← شایسته باشدلبریز فنا ← سرشار از نیستی عرفانیمملوست ← پر است
گر شبههٔ تحقیقم زین دشت سیاهی کرد
لیلی به نظر دارم آهوست نمیگویم
آیین محبت نیست سودای دویی پختن
من بیدل خود را هم جز دوست نمیگویم
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- ننگ
- عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
- دشت
- بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
- بزم
- مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
- فنا
- نیستشدن؛ محو هستیِ فردی در حقیقت و رسیدن به بقا.
- محبت
- دوستی و مهر؛ بنیادِ عشق و کششِ جان به سویِ معشوق.
- دنیا
- جهانِ مادی؛ نمادِ ناپایداری و فریبِ گذرا نزدِ بیدل.
غزلهای مرتبط