دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1873
عالم همه داغست و ندارد اثر داغ
عالم همه داغست و ندارد اثر داغ
در لالهستان نیستکسی را خبر داغ
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداثر داغ ← اثر داغخبر داغ ← خبر داغداغست ← داغ استلالهستان ← لالهزار
دل قابل گل کردن اسرار جنون نیست
در زبر سیاهی است هنوزم سحر داغ
نقش پی خورشید همان ظلمت شام است
از شعله سراغی ندهد جز اثر داغ
محو کف خاکستر خویشم که تب عشق
اخگر صفتم پنبه دماند از جگر داغ
اخگر صفتم ← اخگرصفتامتب عشق ← تب عشقجگر داغ ← جگر داغخاکستر خویشم ← خاکستر خودممحو کف ← محو کفپنبه دماند ← پنبه برآورد و سوخت
عالم همه در دیدهٔ عشاق سیاه است
بر دود تنیده است هجوم نظر داغ
کس ساغر تحقیق زتقلید نگیرد
تا دل بود از لاله نپرسی خبر داغ
خبر داغ ← خبر داغساغر تحقیق ← جام تحقیق
رنگی دگر از گلشن رازم نتوان چید
نخلی است جنون شعله بهار ثمر داغ
ثمر داغ ← میوه داغشعله بهار ← بهار شعلهنخلی است جنون ← نخل جنون است
عمریست به حیرتکدهٔ عجز مقیمم
در نقش قدم سوخت دماغ سفر داغ
حیرتکدهٔ عجز ← خانه حیرت عجزداغ ← داغدماغ سفر ← ذوق و هوش سفرنقش قدم ← نقش قدم
فریادکه شد عمر ز نومیدی مطلب
خاکی نفشاندیم جز آتش به سر داغ
آتش ← آتشخاکی نفشاندیم ← خاکی نفشاندیمسر داغ ← سر داغنومیدی مطلب ← ناامیدی از مطلب
از هیچگلی بوی وفایی نشنیدیم
دل داغ شد و حلقه زد آخر به در داغ
بوی وفایی ← بوی وفاداریحلقه زد ← کوبید و حلقه زدداغ شد ← داغ شددر داغ ← درِ داغ
در زنگ خوش است آینهٔ سوخته جانان
بیدل نکشی جامهٔ ماتم ز بر داغ
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزلهای مرتبط