دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 316
ای آرزوی مهر تو سیلاب کینهها
ای آرزوی مهر تو سیلاب کینهها
بر هم زن کدورت سنگ آبگینهها
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندسنگ آبگینهها ← سنگ و شیشه؛ ناسازگاریسیلاب کینهها ← سیلابِ نابودگرِ کینهکدورت ← تیرگی خاطر
ملاح قدرت تو ز عکس تجلیات
رانَد به بحر آینهٔ دل سفینهها
بحر آینهٔ دل ← دریایِ آینهٔ دلسفینهها ← کشتیهاعکس تجلیات ← بازتابِ ظهورات الهیملاح ← ناخدا
آتشپرست شعلهٔ اندیشهات جگر
آیینهدار داغ هوای تو سینهها
آتشپرست ← پرستندهٔ آتشآیینهدار ← نگهدارندهٔ آینهداغ هوای تو ← داغِ اشتیاق به تو
از حیرت صفای تو خونی است منجمد
اشک روان سطر به چشم سفینهها
حیرت صفای تو ← سرگشتگی از پاکیِ توسطر ← خط نوشتهسفینهها ← جنگهای شعر؛ دفترهامنجمد ← یخبسته
در کارگاه حکم تو بهر گداز سنگ
آتش برون دهد نفس آبگینهها
آنجا که مهر عشق کند ذرهپروری
جوشد گل شرافت ذات از کمینهها
ذرهپروری ← پرورشِ ذرهکمینهها ← حقیرترینهاگل شرافت ← شکوفهٔ بزرگی ذات
تا پایهای ز قصر محبت نشان دهیم
چون صبح چاک دل به فلک برد زینهها
زینهها ← نردبان؛ پلههاقصر محبت ← کاخِ دوستیچاک دل ← شکافِ سینه
بیدل به خاکساری خود ناز میکند
ای در غبار دل ز خیالت دفینهها
خاکساری ← فروتنیدفینهها ← گنجهای پنهانغبار دل ← غبارِ درون دل
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- بحر
- دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو میشود.
غزلهای مرتبط