› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1984

از جراحت‌زار دل چیده‌ست دامان ناله‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اننالهامردیف ناله امدشواری نسبتاً آسان

از جراحت‌زار دل چیده‌ست دامان ناله‌ام

می‌رسد یعنی ز کوی گل‌فروشان ناله‌ام

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجراحت‌زار ← دشت زخم و جراحتدامان ناله‌ام ← دامنِ نالهٔ منگل‌فروشان ← گل‌فروشان؛ اهل حسن

دیده دردآلودهٔ محرومی دیدار کیست

کز شکست اشک می‌جوشد ز مژگان ناله‌ام

دردآلودهٔ ← آغشته به دردشکست اشک ← فروریختن اشکمحرومی دیدار ← محرومیت از دیدار

همعنان درد دل عمری‌ست از خود می‌روم

نسبتی دارد به آن سرو خرامان ناله‌ام

دید و وا دیدم برون پردهٔ رنگ‌ست و بس

هر کجا باشم چه پیدا و چه پنهان ناله‌ام

با دو عالم اضطراب اظهار مطلب خامشی است

صد جرس دل دارم اما نیست امکان ناله‌ام

دوش کز بام ازل افتاد طشت کاف و نون

گر تأمل محرم معنی است من آن ناله‌ام

خندهٔ‌گل را نمک از شور بلبل بوده است

حسن او بی‌پرده شد تا گشت عریان ناله‌ام

درد عشقم قصهٔ من بشنو و خاموش باش

تا نهانم، داغ، چون گشتم نمایان ناله‌ام

از شکست شیشهٔ دل آنقدر غمگین نی‌ام

درد آن دارم که خواهد شد پریشان ناله‌ام

چون سپندم نیست خاکستر دلیل خامشی

سرمه گشتم تا ببیند چشم یاران ناله‌ام

دلیل خامشی ← نشانهٔ خاموشیسرمه گشتم ← سرمه شدم تا در چشم نشینمسپندم ← اسپندم؛ سوختنیِ خاموش

راز دل چون موج پوشیدن ندارد ساز من

می‌درد در هر تپیدن صد گریبان ناله‌ام

بیدل از مشت غبار حسرت‌آلودم مپرس

یک بیابان خار خارم، یک نیستان ناله‌ام

خار خارم ← خارخار و بی‌قراری‌اممشت غبار ← مشتی غبارِ ناچیزنیستان ناله‌ام ← نیستانِ سرشار از ناله‌ام
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗