› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1535

گر خیال‌گردش چشم توام رهبر شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رشودردیف شوددشواری میانه

گر خیال‌گردش چشم توام رهبر شود

چون قدح هر نقش پایم عالم دیگر شود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخیال‌گردش ← گردشِ خیالِ چشمرهبر ← راهنماقدح ← جام بادهنقش پایم ← ردّ پای من

سیل بیتاب مرا یارب نپیوندی به بحر

ترسم این جزو تپیدن مایهٔ گوهر شود

جزو تپیدن ← پارهٔ تپشسیل بیتاب ← سیل بی‌قرارمایهٔ گوهر ← مایه و جوهرِ مروارید

عزت ترک تجمّل از کرم افزونترست

سر به گردون می‌فرازد نخل چون بی‌بر شود

بی‌بر ← بی‌میوه و بی‌بارترک تجمّل ← رها کردنِ تجملکرم ← بخشش و بزرگواریگردون ← آسمان و فلک

گوهر ما را همان شرم است زندان ابد

از گشایش دست می‌شوید گره چون تر شود

زندان ابد ← زندانِ جاودانشرم ← شرم و خویشتن‌داریگره ← گرهٔ بستهگشایش ← باز شدن و رهایی

تن‌پرستان هم مقیم آشیان معنی‌اند

مرغ اگر در تنگنای بیضه صاحب پر شود

تنگنای بیضه ← تنگیِ تخمتن‌پرستان ← تن‌پرستانِ جسم‌گراصاحب پر ← صاحبِ بال و پرواز

تیغ موجی بر سرت ننوشت تعمیر محیط

ای حباب بی‌سر و پا خانه‌ات ابتر شود

ابتر ← ناقص و بی‌فرجامتعمیر محیط ← ساختنِ بحر و محیطتیغ موجی ← تیغِ تیزِ موجحباب ← حبابِ آب

نیست آسان می‌کشیهای بهشت عافیت

فرصتی باید که دل خون گردد و کوثر شود

بهشت عافیت ← بهشتِ آسایشمی‌کشیهای ← می‌گساری‌ها و مستی‌هاکوثر ← چشمهٔ کوثر بهشتی

عافیت‌ها درکمین حسرت واماندگی‌ست

صبر کن ای شعله تا سعی تو خاکستر شود

از ره تقوا نگشتی محرم سر منزلی

بعد از این بر گمرهی زن کاش راهی سر شود

نیست جز اشک ندامت در محیط روزگار

آنقدر آبی که چشم آرزویی تر شود

شوخی یأسم همان ناموس اظهار است و بس

آه می‌بالد اگر مطلب نفس‌پرور شود

حسن سرشار طلب بیدل تماشاکردنی‌ست

گر سواد موج می خط لب ساغر شود

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗