› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1224

بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ابشدردیف شددشواری دشوارتر

بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد

لآستان او به یاد آمد جبیبم آب شد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجبیبم آب شد ← گریبانم از شرم خیس شدشرم سجود ← شرمندگی در سجدهعرق بیتاب ← عرق بی‌قرار شرملآستان ← آستانه درگاه او

تا قیامت بر نمی‌آیم ز شرم ناکسی

داشتم گرد سرش گردیدنی گرداب شد

عجز بردیم و قبول بار رحمت بافتیم

آنچه اینجا کاسد ما بود آنجا باب شد

باب شد ← رایج و پذیرفته شدعجز ← ناتوانی فروتنانهکاسد ← بی‌رونق و ناخریدار

حرص پهلو‌ها تهی کرد از حضور بوریا

در خیال‌خوب مخمل عالمی بیخواب شد

بوریا ← حصیر درویشیبیخواب شد ← بی‌خواب و ناآرام شدخیال‌خوب مخمل ← تصور نرم مخملی

آنقدرها نیست این پست و بلند اعتبار

صنع تصحیفی است گر بواب ما نواب شد

بواب ← دربانصنع تصحیفی ← کار از نوع حرف‌گردانینواب ← نایب‌السلطنه؛ بزرگپست و بلند اعتبار ← فرازوفرود قدر اجتماعی

تا قوا سستی ندارد این تعلق‌ها بجاست

با گسستن بست پیمان رشته چون بیتاب شد

بیتاب ← بی‌قرار و ناآرامتعلق‌ها ← وابستگی‌هاقوا ← نیروهای بدن و جانگسستن ← پاره شدن پیوند

گر گذشتن شد بقین بگذر ز تدبیر جسد

فکر کشتی چیست هرگاه آب‌ها پایاب شد

بقین ← یقینتدبیر جسد ← چاره‌اندیشی برای بدنپایاب ← کم‌عمق و قابل عبور

دانه مهری بود بر طومار وهم شاخ و برک

دل ز جمعیت‌گذشت و عالم اسباب شد

شاخ و برک ← شاخ و برگطومار وهم ← دفتر پندار و خیالعالم اسباب ← جهان علل و وسایط

زندگی گر عبرت آهنگ همین شور و شر است

چون نفس نتوان به ساز ما و من مضراب شد

خاک گردیدیم اما رمز دل نشکافتیم

در پی این دانه چندین آسیا بی‌آب شد

جستجوی رفتگان سر بر هوا کردیم حیف

پیش ما بود آنچه ما را در نظر ناباب شد

رفتگان ← گذشتگان و مردگانسر بر هوا ← بیهوده و بلندپروازانهناباب ← ناپیدا و نایاب

قامتت خم گشت بیدل ناگزیر سجده باش

ناتوانی هر کجا بی‌پرده شد محراب شد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗